تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
خوش ، سخت نافع بود . و روغن گل با سركه و نمك نيك بود . و اگر آماس اندر عضوى عصبانى بود و با درد باشد ، بقيروطى كه از روغن زيت سازند و به شراب انگورى خاصه انگور سياه نيم‌گرم كرده ، برچكانيدن ، درد بنشاند ، پس اين آبها و طليها به كار دارند . و طين قيموليا با سركه و شبّ يمانى سود دارد . و سركه اندر اول علت كمتر به كار بايد داشت و بر عضو عصبانى كمتر به كار بايد داشت . و گاه‌گاه جايگاه آماس را به سركه طلا بايد كرد و هم ببخار آن علاج كردن و بر اثر آن جاوشير و مقل و اشق و مانند آن طلى كردن بتدريج . و بخار از سنگ آسيا و مارقشيثا نيك باشد ، هرچند روزى اين علاج كردن . و در ميانه ، داروهاء نرم‌كننده برنهادن ، سود دارد . امّا علاج تهبّج را ، بگيرند مرّ و حضض ، صبر ، اقاقيا ، سعد ، شياف ماميثا ، زعفران برابر ، گل ارمنى اندك‌تر ، بكوبند ، به سركه بسرشند و طلى كنند و بگلاب ممزوج به سركه . و تهبّج را كه از پس بيمارى افتد ، برگ گز تر و برگ مورد تر و برگ حنّاء تر ، بكوبند و ضماد كنند . و بسيار آماس بلغمى باشد سخت كه نه از جملهء آماسهاء نرم باشد و نه از جنس سلعه و خنازير باشد ، لكن از بلغم غليظ باشد يا از بلغم و سودا بهم آميخته . علاج آن ، نخست استفراغ بايد كرد و خلط فزونى و غالب كم كردن . و آنچه اندر علاج نقرس سرد ياد كرده آمدست ، به كار داشتن . و ضمادى ساختن از پيه بط و پيه مرغ خانگى و پيه گوساله و پيه گورخر و پيه سباع . و روغن زيت و روغن كتان و لعاب حلبه و لعاب تخم كتان و مغز ساق گاو و مغز ساق گوزن و ميعهء تر و اشق و جاوشير و بيرزد و زوفاء تر ، آنچ بدست آيد جمع كردن و به كار داشتن . و الله اعلم .

باب نهم از گفتار بيست و دوم از كتاب معالجات اندر آماسهاء صُلب چون سلعه و غدد و خنازير

قوام سلعه بعضى چون گوشتى بود و بعضى چون عصيده و بعضى چون عسل و بعضى خشك باشد همچون ارزن و مانند آن . و مادهء سلعه اندر خريطهء باشد . و باشد كه اندر زير زانو و غير آن همچون سلعه چيزى پديد آيد و سلعه نباشد ، لكن چيزى باشد چون گرهى كه بر عصب آن موضع پديد آيد . و فرق آنست كه سلعه از همه سوى جنبان بود و اين از جانب چپ و راست بجنبد و از در ازاء عصب ، نتواند جنبيد و آنچه در زير زانو بود بر عصب ، نتواند جنبيد . علاج آن علاج سلعه دستكارى
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 554 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )