عضو ، گرم باشد و اين حال ، تب آن عضو باشد .
و از بهر آنكه شريانها از دل رستست ، هرگاه كه روح و شريان عضوى گرم شود ، گرمى آن اندك اندك بدل بازدهد ، و هوايى كه اندر تجويف دلست آن حرارت غريب را و آن سوء المزاج را قبول كند و باز آن را اندر شريانها به همه تن بازدهد و همه تن را گرم كند ، بدين سبب دل همچنانكه مبداء حرارت غريزى است ، مبداء حرارت غريب گردد .
و از بهر اين گفتهاند كه تب حرارت غريب است كه اندر دل برافروزد و با خون و روح كه اندر شريانها است اندر همه تن پراكنده شود .
و گساريدن تب چنان باشد كه آن بخارها كه هوا را كه اندر تجويف دلست و خون را كه اندر شريانها است غليظ كرده باشد و گرم كرده و تب آورده ، بقوّت حرارت غريب و بمعونت حرارت غريزى ، پخته شود و لطيف گردد و به ظاهر تن مندفع شود و بسوى بيرون ميل كند و تحليل پذيرد ، تب گساريده شود .
تب آمدن و گساريدن تب اينست .
و هر گاه كه تن از اخلاط بد پاك باشد تب يكروزه آيد و طبيبان آن را بتازى حمى يوم گويند .
و اگر اندر تن خلطى بد باشد و حرارت اندر آن خلط آويزد ، تبى كه بدان خلط منسوبست تولّد كند .
باب دوم از گفتار بيست و يكم از كتاب معالجات اندر اجناس و انواع تبها
ببايد دانست كه مايه تن مردم ، سه جنس است ، يكى اندامهاء اصلى است كه بنياد همه تن اوست چون استخوان و گوشت و غير آن ، دوم رطوبتها كه اندر تجويفهاء تن است چون مغز و خون و ديگر اخلاط ، سيوم روح حيوانى و طبيعى و نفسانى .
هر گاه كه حرارت تن اندر اندامهاء اصلى آويزد آن را تب دق گويند ، و هرگاه كه اندر اخلاط آويزد پس باندامهاء اصلى بازدهد آن را تب خلطى و تب مادى گويند . و هرگاه كه حرارت اندر روح آويزد و خلطها و اندامها از آن گرم شود آن را تب يكروزه گويند و بتازى حمّى يوم گويند .
و از بهر آنكه حرارت اين تب نخست اندر روح آويزد و روح لطيفست ، تب اندر وى بسيار درنگ نتواند كرد ، زود تحليل پذيرد .
و اگر بجنس ديگر بازنگردد يك شبانروز بيش ندارد بدين سبب حمى يوم گويند و باشد كه زودتر گسارد .
و نيز باشد كه اندر شبانروز درگذرد دو شبانروز باشد يا سه شبانروز .
جالينوس مىگويد :