باب دوم از جزو اول از گفتار چهاردهم از بخش اول اندر بيان جنس و نوع و فصل و خاصه و عرض
جنس بر دو وجه آيد :
يكى ، جنس الاجناس است كه اندر زير آن جنسها بسيار باشد ، چون جسم كه اندر زير او جماد و نبات و حيوان اندر آيد و اين را جنس اعلى نيز گويند ، از بهر آنكه نام جسمى هم بر نبات و هم بر جماد و هم بر حيوان برافتد راستار است .
و جماد و نبات و حيوان بقياس با جسم ، انواعاند .
دوم ، جنسى است خاصتر ، از بهر آنكه جماد و نبات و حيوان كه انواع جنس اعلى است ، هر نوعى ازين بقياس با انواع كه اندر زير هريكى است ، جنس است ، چون حيوان كه اندر زير او مردم و اسب و مرغ و غير آن اندر آيد ، پس حيوان جنس خاصتر باشد و مردم و اسب و ديگر جانوران ، هر يك نوعى باشند اندر زير او .
پس جنس ، نامى است كه بر چيزها افتد ، كه به نوع و معنى از يكديگر جدا باشند .
و نوع ، خاصتر از جنس ، نامى است كلى و ذاتى كه بر اشخاص بسيار افتد كه به عدد از يكديگر جدا باشند ، چون نام مردم كه بر عمر و زيد افتد ، زيد و عمر به نوع يكىاند و به شخص و عدد از يكديگر جدا باشند .
و فصل ، خاصتر باشد از نوع ، نامى است و صفتى كلى و ذاتى كه بر نوع اوفتد و هر نوعى بدان از يكديگر جدا شود ، چون ناطق كه مردم بدان از ديگر جانوران جدا گردد .
و خاصّه ، صفتى است خاصتر از فصل ، كلى است ، لكن ذاتى نيست بلكه عرضى است ، چون ضاحك و كاتب مردم را .
و عرضى عام ، صفتى است نه ذاتى ، و اندر بسيار چيزها كه به نوع مخالفاند ، موجود باشد ، چون سپيدى اندر برف و غير آن و سياهى اندر غراب . و الله اعلم .
باب سيم از جزو اول از گفتار چهاردهم از بخش اول اندر آنك طبيب جنس و نوع و فصل و خاصّه و عرض بيمارى چگونه باز جويد و بر حقيقت بيمارى كه از كدام نوع است و كدام بيماريست چگونه واقف گردد
طبيب آنست كه جنس اعلى بگيرد و گويد بيمارى است ، و علاج بيمارى بضد مزاج بيمارى بايد .
پس انواع كه در زير جنس اعلى باشد بجويد و هريك را به فصل ذاتى از يكديگر جدا كند .
مثلا گويد ، انواع بيمارى بسيار است ، درد است ، آماس است ، تب است ، اسهال است ، قولنج است و مانند آن . و اندر زير هر نوعى ، انواع ديگر است .