باب دوازدهم از گفتار هشتم از بخش اول اندر كفك بول و دلايل آن
بسيارى كفك ، نشان بسيارى نضج باشد .
بزرگى قبّهاء كفك و ناگشادن آن قبها به زودى ، نشان لزجى خلط باشد . و اندر بيمارى گرده لزوجت خلط ، بد باشد .
كفك همرنگ بول زرد يا سياه نشان يرقان باشد .
كفك همچون كفك شير ، نشان بيمارى شش باشد .
كفك همچون كفك دريا و بول سرخ نشان سودا و ديوانگى باشد ، و اللّه اعلم .
باب سيزدهم از گفتار هشتم از بخش اول اندر دلالات و احوال آن
تولد رسوب اندر بول ، همچون تولد ريم است اندر آماسها و ريشها ، از بهر آنكه اخلاط اندر رگها عفن گردد و عفونت آن همچون عفونت ماده ريش است .
و همچنانكه اندر ريشها ريم سپيد و هموار ، نشان پختن مادت باشد ، اندر بيماريها رسوب سپيد و هموار نشان آنست كه طبيعت ، مادهء بيمارى را بپزانيد و از خون جدا كرد .
همچنانكه ريم تباه و ناهموار و گنده ، نشان ضعف قوت آن عضو است كه ريشى بر وى است ، رسوب بد ، نشان ضعف قوت همه تن است و نشان ضعف طبيعت .
و همچنانكه ميان ريم پخته و ناپخته ، درجتها است ، ميان رسوب پخته و ناپخته نيز درجتها است . و همچنانكه درد آماسها و ريشها آن روز قويتر باشد كه قوت آماس بنهايت برسد و ماده پخته مىشود ، صعوبت بيمارى نيز آن روز باشد كه بيمارى بنهايت رسد و بحران خواهد كرد .
و همچنانكه ريش چون پخته شد و سر او بگشاد ، درد زايل شود ، بيمارى چون بنهايت رسد و مادت آن پخته شود ، صعوبت آن ساكن شود و پختگى اندر بول پديد آيد .
بقراط مىگويد : « الرسوب هو ما يفوت الطّبيعة احالته » ، يعنى رسوب فضلهء است كه طبيعت بپزانيدن آن نرسيدست .
و اين از بهر آن گفت كه هرگاه كه غذا به كميّت و كيفيت ، معتدل باشد ، طبيعت آن را هضم كند و هرگاه كه به كميّت زيادت شود ، يا كيفيت آن بر طبيعت ، غالب شود ، طبيعت از هضم و پزانيدن آن بازماند و سبب بيمارى گردد ، چنان كه از احوال اسباب ستّه معلوم است ، و غذا از بيمار بدين سبب باز گيرند و تدبير لطيف