نخستين قوت طبيعى است ، دوم ، حيوانى ، سوم ، نفسانى . و معدن هر قوتى عضوى است مخصوص اثر آن قوّت و فعل از آن عضو پديد آيد ، اين عضوها را اعضاء رئيسه گويند .
باب دوم از گفتار چهارم از بخش اول اندر تشريح قوّت طبيعى و انواع قوّتها
قوت طبيعى در اصل دو نوع است :
نخستين غايت كار او آنست كه اثر آن اندر غذا پديد آيد و تن حيوان بدان پرورده شود . و اين اثر و فعل ازين قوّت بر سبيل تسخير پديد آيد ، بىقصدى و اختيارى كه اين قوت را يا معدن او را درين كار باشد ، و معدن اين قوّت ، جگر است .
نوع دوم ، غايت كار او آنست كه گوهر تخم از نبات و مادّت منى را از امشاج و اخلاط تن حيوان جدا كند و اندر آن تصرف كند و معدن اين قوت ، اندر تن حيوان ، خصيه اوست .
و آلت هر دو نوع اندرين كارها اندر تن حيوان رگها است كه از جگر رسته است .
و اندر تحت اين هر دو نوع قوتهاى ديگرست و كار هر دو نوع از پس كار آن قوت باشد .
اول قوت جاذبه است ، پس ماسكه ، پس هاضمه ، پس غاذيه ، و بعضى گفتهاند ، از پس غاذيه ، قوتى است آن را قوت منميه گويند .
و اندرين ميان از پس هاضمه قوت دافعه است كه هرچه غذا را نشايد دفع كند .
و اين قوتها بعضى خادمه است و بعضى مخدومه .
خادمهء مطلق ، جاذبه است و مخدومهء مطلق غاذيه ، و بقول بعضى ، منميه و ديگرها هريكى بوجهى خادمهاند و بوجهى مخدومه .
امّا آثار هاضمه چند نوع است ، گاهى چيزى را كه ماسكه دارد ، هضم كند و گاهى فضلهء را كه اندر عضوى باشد ، بپزاند تا غذا گردد .
و گاهى فضلهء را مستعد دفع گرداند و اين چنان باشد كه اگر فضلهء رقيق باشد ، آن را بپزاند تا قوامى گيرد معتدل ، و اگر غليظ باشد هم بطريق پزانيدن آن را بقوام معتدل باز آرد تا دافعه ، دفع كند .
و همه قوتهاء معده را و همه اندامها را كه هست ، هر اندامى نصيب خويش به قوت جاذبه خويش جذب كند ، چنان كه از غذاء يكسان آنچه گوهر استخوان را شايد و از وى استخوان پديد آيد ، استخوان كشد ، و آنچه گوهر دماغ را شايد ، دماغ كشد و ديگر اندامها همچنين . لكن نخست هاضمهء