عصارة المسك :
عصارة السوس بود و رب السوس نيز خوانند . ( اختيارات ص 299 ) .
عفص :
و « قيقيديس » گويند او را به لغت رومى و به پارسى « مازو » گويند و اهل ترمذ « سكفس » گويند و به سريانى « افصى » گويند و « ميشى » هم گويند و ديسقوريدس گويد « مازو » ميوه درخت بلوط است و هرچه از او خام بود خردتر باشد و بعضى از او و پوستها رفته باشد و جرم او گران بود و هموار و هرچه خام بود از او به باشد و گويند اين درخت سالى « بلوط » آرد و سالى « مازو » . ( صيدنه ص 487 ) . به پارسى مازو گويند و به يونانى « فقيس » و بهترين آن بود كه سبز بود و سوراخ نداشته باشد و آن را بقافاليس خوانند و آن غوره بود و آنچه رسيده بود سرخ رنگ و سست و بزرگ و سفيد بود و اين نوع ضعيفتر از سبز بود و سوختن وى يا به آتش بود و يا با زيت بسوزند تا سوخته گردد . ( اختيارات ص 302 ) .
علق :
نباتى است كه به لغت رومى « اپنوس » گويند و معنى آن آكل باشد به لغت تازى اعنى خورنده و به رومى « افديله » گويند و به سريانى « علقثا » گويند و پارسيان « ديوچه » گويند و به هندوى « جوك » گويند و به فرغانه « زروك » گويند . ( صيدنه ص 491 ) . شريف گويد چون بر موضعى نهند كه خون فاسد بود قائم مقام حجامت بود ، خاصه كودكان و زنان را و بر ريشها و سعفه و قوبا نهند خون فاسد بكشد . علق را به شيرازى ورن خوانند و به اصفهانى ديوجه و به لفظى ديگر لوزى و زلوى . ( اختيارات ص 306 ) .
علك :
علك البطم
علك البطم :
هر صمغى كه وى را توان خاييدن ، علك خوانند و علك الانباط صمغ