آمله مقشر مويز بىدانه ، آلوى بخارا ، گل گاو زبان ، گياه غافث ، بادرنجبونه ، اسطوخودوس ، بسفايج ، تربد سفيد محكوك در پنج رطل آب بجوشانند تا به يك رطل و ثلث رسد ، پس افتيمون اضافه نموده بجوشانند تا يك رطل بماند و صاف كنند و غاريقون را در آن حل كرده بنوشند و بايد غاريقون را در عسل سرشته باشند و به جهت صاحب جنون و ماليخوليا صبر سقوطرى خربق سياه اضافه كنند و جهت اخراج بلغم لزج به جاى صبر و خربق شحم حنظل كنند . ( تحفه ص 340 ) .
طحلب :
عرب طحلب را پليدى گويند كه بر روى آب پديد آيد و در وقتى كه آب در موضع ديرتر بماند و پارسيان او را « جامه غوك » گويند و « طحلب بحرى » بر سنگهايى باشد كه در نواحى ساحل دريا باشد و او بر سنگ چنان رسته شود كه موى بر اندام حيوان و در باريكى به موى ماند و جالينوس « عدس الماء » ذكر كرده است و از او به « طحلب » عبارت كرده است و « طحلب بحرى » از درخت « بلوط » و « جوز » و « صنوبر » برگيرند و « صنوبر » عرب آن را گويند كه « قطران » از او حاصل آيد . « عرمض » و « غلفق » آن سبزى را گويند كه بر روى آب باشد و اگر به اطراف باشد او را « طحلب » گويند و طحلب را « نور الماء » و « كتان الماء » گويند و « طحلب » خشك در آتش سوخته نشود . ( صيدنه ص 456 ) . خر و الفضفادع خوانند و به پارسى جامه خواب بك گويند .
( اختيارات ص 280 ) .
طراثيث :
بعضى از اهل نواحى سيستان او را « هيوز » گويند و « خيوز » نيز گويند و بيخ نباتى است كه منبت او در ريگها باشد و لون او به سرخى مايل بود . و گويند طراثيث عصارهء نباتى است كه او را « لحية التيس » گويند و بولس گويد طراثيث عصاره درختى است كه او را به رومى « قيسارون » گويند . ( صيدنه ص 457 ) . طرثوث نيز گويند و به شيرازى بل شيرين خوانند و آن سرخ و سفيد بود . بهترين وى سفيد بود . ( اختيارات ص 281 ) . به معنى رب الارض و رب رياح و آن نباتى است خشبى شبيه به فطرو . ( تحفه ص 177 ) . اسمى است مشترك ميان اشتر غار و درخت اشق . ( مخزن ص 583 ) .