سعد :
به لغت رومى او را « يسبرون » و « قيوفاروس » گويند و به سريانى « سعدا » گويند و به زبان سجزى « خربند » و به تركى « طبرغاك » گويند و گفتهاند « طبلاخ » نيز گويند و به زبان هندوى « متيره » گويند و به زبان زابلى « مست » گويند و به لاتينى « لونقوارازنجى » گويند و سعد لغت عربى است . ( صيدنه ص 374 ) . سعد بيخى است به قدر زيتون و بزرگتر از آن و سياه و اندرونش سفيد و خوشبو و به فارسى مشك زمين و به تركى طبلاق و در تنكابن اسكتو نامند . ( تحفه ص 147 ) .
سفال - خزف :
لطيفترين خزفها خزف سرطان بحرى بود و طبيعت خزف سرد و خشك بود و جلادهنده بود ، خاصه خزف تنور و خزف سرطان بحرى مجفف بود .
( اختيارات ص 144 ) . خزف به فارسى سفال گويند بسيار خشك و با اندك حرارت و ضماد اقسام او جهت ورمهاى نرم و قروح اعضاى يابس المزاج مثل غضروف و ترو جهت النسلاخ جلد . ( تحفه ص 102 ) .
سفرجل :
به لغت سريانى سفرجل را « سفرجلا » گويند و به رومى « قيذونن » گويند و اهل كشمير « جوتا » گويند و به خراسان و زعم ايشان « سفرجل ريوندى » گويند نيكوتر باشد از ساير انواع . و به پارسى سفرجل را آبى گفتهاند . ( صيدنه ص 376 ) .
سقمونيا :
محموده گويند و آن عصارهء گياهى است از يتوعات كه برگ آن به لبلاب ماند و درازى نبات وى سه گز يا چهار گز بود و شاخههاى بسيار از يك بيخ بود و گل وى سفيد بود و بهترين وى آن بود كه صافى و سبك و متخلخل بود و به لون سريشم بود و چون به دست بمالند خرد نشود و سفيد بود و در آب زود حل شود و چون حل شود مانند شير شود و آن انطاكى بود . ( اختيارات ص 225 ) .
سقمونياى مشوى :
سقمونيا لغت يونانى است و در منقول خود مخلص آورده است كه او را « ضادى اغريدى » گويند . ( صيدنه ص 377 ) . محموده گويند و آن عصارهء گياهى