تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادگار ( در دانش پزشكى و داروسازى ) ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣

زرشك : انبرباريس :

به پارسى زرشك نامند . ( اختيارات ص 402 ) . امبرباريس ، انبرباريس نيز گويند . لغت بربرى ابراز و به فارسى زرشك و زارج و زرنك نيز نامند . ( مخزن ص 165 ) .

زرنب :

نبات بستانى است و بعضى گويند نباتى است كه بوى او خوش بود و ابو ريحان گويد « زرنب » برگ درختى است كه بوى او عطر باشد و جرم او تيره‌رنگ و منبت او در لنجستان بود در ميان دهك و بشق و خشكى گويد زرنب برگ سيسنبر است و از صندل تيزبوىتر بود و نوعى از او بغايت خوشبوى بود و بوى او تيز بود و به بوى اترج ماند و نوع ديگر آن است كه او را بوى نبود و او را زرنب بجارى گويند و او را به انواع اول بياميزند و بولس گويد زرنب از جملهء افاويه است ، يعنى از عطرهاى نباتى است و گويند برگ نبات سرخ‌دار است ارجانى گويد زرنب شاخه‌هاى نوعى است از نباتى كه جرم او باريك بود و گرد و به شكل جوالدوز و به ستبرى او و آنچه بزرگتر باشد به اندازهء نبات كلك باشد كه از او قلم تراشند . ( صيدنه ص 336 ) . زرنب « رجل الجراد » گويند و اين اسم را بدان نهاده‌اند كه مشابه آن است و به هندى بترج خوانند و به پارسى سرو تركستانى . ( اختيارات ص 204 ) .

زرنباد :

را به لغت هندى « كجور » گويند و او بيخى است كه در صورت و درشتى هيأت او به « سعد » ماند . جز آنكه زرنباد بزرگتر باشد و بوى خوش در او كم بود و لون او به سپيد مايل باشد و لون « سعد » به سياهى مايل بود و طعم او در زرنباد نيز بود ، و ابن ماسويه گويد زرنباد دو نوع است : يك نوع از او به هيأت دراز باشد و به لغت هندوى اين نوع را « سل » گويند و نوع ديگر به هيأت گرد بود . ( صيدنه ص 339 ) . به زبان هندى كجور خوانند و به زبان اهل مكه عرق الكافور و وى بيخى است كه از وى بوى كافور آيد و چون تازه بود و به لغتى ديگر سطراك خوانند و در طعم وى تلخى بود آنچه در ترى بكارد پاره كنند و بجوشانند تلخى وى كمتر بود . ( اختيارات ص 202 ) . ( و نيز نگاه كنيد
يادگار ( در دانش پزشكى و داروسازى ) ( فارسى ) — صفحة 313 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين ) / مهدى محقق