تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادگار ( در دانش پزشكى و داروسازى ) ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣

اسفاناخ :

اسفاناخ به يونانى سوناخيوس و نيز سومان فوسوخيوس و به رومى ابرقيا و به فارسى اسفناج و اسپناخ و به فرنگى اسپنس و به هندى پالك و پانك هندى قطف است كه اسفاناخ رومى باشد . ( مخزن ص 124 ، اختيارات بديعى ص 31 ، تحفه ص 25 ) .

اسفيداج :

به پارسى سفيداب خوانند . ( اختيارات ص 28 ) . اسفيداج معرب اسفيداب فارسى است و به عربى و عبرانى باروق و به يونانى سمونيون و خمسيون و سليقون و زبرقون و به سريانى اسقطيقا و به هندى سفيده و به تركى كرتان گويند . ( مخزن ص 68 ) . سپيده است به لغت عرب او را « رثنين » گويند و اسفيداج دو نوع است يكى از سرب و ديگر نوع از ارزيز و چون اسفيداج آنكى را به كبريت بسوزند سرخ گردد و شنگرف شود و لطيف شود . ( صيدنه ص 61 ) .

اسفيدباهاء :

اسفيدباج به معنى شورباى گوشت بىمصالح زرد كه مريضان را دهند . ( آنندراج ) .

اسقولوقنديون :

سقولوقندريون خوانند و حشيشه طمال نيز گويند و در مصر كف النسر خوانند و چند اسم ديگر نيز دارد . سقولو به لغت يونانى گاوى بود در دريا كه چون به ساحل آيد اين حشيش بخورد و گويند آن گاو طحال ندارد و قندريون به معنى طحال نبودن است . نباتى است صخرى ، به شيرازى آن را زنگى دارو خوانند . ( اختيارات ص 30 ) . لغت يونانى است به معنى مزيل الصفار به معنى گاوى السپرز نيز گفته‌اند به جهت آنكه گدازنده و زايل‌كننده سپرز است . ( مخزن ص 129 ) .

اسقيل :

به لغت سريانى او را اسقال و اسقيلا گويند و افليطيوس و به لغت عرب عنصل گويند و پياز دشتى است و او را بصل الفار تعريف كرده‌اند و پارسيان پياز موش گويند و موشان پياز هم گويند . ( صيدنه ص 60 ) . بصل الفار بود و بصل امغصل و بصل الفار از بهران گويند كه موش را مىكشد . به پارسى پياز دشتى خوانند . ( اختيارات ص 29 ) .