خورد كه بيم باشد كه بكشد ، و بهترينش آن بود كه آن دانه نخورند ، و برگش همه مويها را قوى كند خاصه موى سر آنگه كه خشك كنند و بسايند ، و به شراب تر كنند و بر سر كنند و او گرمست اندر درجهى دوم و خشك است اندر درجهى اوّل ، و فولس چنين گويد كه دانه وى بتاب « 1 » ماند ، و مردم اگر از آن بخورد بيم مرگ باشد .
ابريسم « 2 »
ابريشم چيزى معروف است و بيشترش سوخته به كار برند اندر درون كوزهيى سر بگرفته پاكيزه ، او دل خرّم كند و تن را فربه ، و بلغم را بچيند ، و چشم را روشن گرداند چون در چشم كشى ، و او گرم و خشك است اندر درجهى اوّل .
اسفيداج
اسفيداج « 3 » را اصل از ارزيز « 4 » كنند و بهتر سپاهانى باشد آنكه سپيدتر بود ، و سرد و خشك است ، ريشها را خشك كند چون بر او طلى كنند ، و درد چشم را منفعت كند چون با داروهاى چشم بياميزند ، و ريشهاى چشم را برساند ، و كه بر آماسهاى گرم طلا كنند تبش وى بنشاند و همه چيزهايى را كه از چشم بر جهد منفعت دارد ، و تراك « 5 » مقعده را بهم فراز آرد ، و سرد و خشك است اندر درجهى دوم .
هامش
( 1 ) - مفهوم كلمهء تاب معلوم نشد و محتمل است لغتى محلى باشد و احتمالى بعيد مىرود .
كه مقصودش آن باشد كه همچنانكه در تاب نشستن و تاب خوردن سبب غثيان و قى و تنگى نفس و دوار مىشود دانهء آزاددرخت نيز سبب اين احوال و منتهى بموت و زوال مىشود .
( 2 ) - بكسر همزه و فتح يا كسر سين تلفظ عربى ابريشم است .
( 3 ) - بكسر همزه اسفيداب كه اكنون سفيداب گويند و سفيداب را از قلعى و سرب و روى نو بنا سازند .
( 4 ) - بكسر همزه قلعى است كه رصاص ابيض گوينه در برابر سرب كه رصاص اسود خوانده مىشود .
( 5 ) - بفتح اول : شكاف و ترك و مراد ظاهرا شقاق مقعده است .