بازگيرد ، و همچنين رعاف بازگيرد چون آن خون از غشاهاى « 1 » سرآيد و از افراز مغز « 2 » و بصر را قوى گرداند ، و اشك را ببرد و هر رطوبتى و گرميى كه اندر چشم بود بكشد ، و آماسهاى گرم بنشاند .
اطمط
اطمط « 3 » دانهيى است چون فندق هندى « 4 » و قوتش به قوت بوزيدان « 5 » ماند و او تخم نيلوفر هندى است ، و گرد است چون فندق هندى ، و بدل او بوزيدان است ، وى بهك « 6 » سياه را منفعت كند ، و اندر آب پشت بيفزايد ، و او گرم است اندر درجهى دوم و ترّ است اندر اوّل .
ارماك
ارماك « 7 » پوست چوبى است و او بقرفه « 8 » ماند ، و بهترينش از يمن آورند ، وى افزار شكم را قوى گرداند ، و بوى دهن خوش كند ، و طبيعت بازگيرد ، و بوى خوش دهد و بدل وى قرفه است ، و گرم است اندر درجهى دوم و خشك اندر درجهى اوّل .
اسفنج ابر
اسفنج ابر « 9 » ، بزنبور آشيان ماند ، و سرخفامست [ و ] گردگون ، ديسقورديوس
هامش
( 1 ) - جمع غشا بكسر غين مخفف غشاء بمعنى پرده .
( 2 ) - ش : از بالا يا نزديك يا پيش مغز .
( 3 ) - مخ : اين لفظ را ببربرى اطموط و اطبوط و اطماط گويند .
( 4 ) - مخ :
نامش بهندى ريتهه و بنبطى رته است
( 5 ) - بج : بر وزن روزىدان دوائى است كه از مصر آرند و به عربى مستعجل گويند . ت .
( 6 ) - بر وزن فلك : لكه صورت است كه ماهگير و ككمك گويند و معربش بهق است .
( 7 ) - در مخزن و تحفه ارمال و ارمالك ضبط شده و صاحب مخزن از حكيم سيد علوى خان روايت كند كه وى پوست درخت كادى است . ت .
( 8 ) - بر وزن حرفه و در عربى بمعنى پوست درخت و بلكه مطلق پوست حتى پوست انار و نارنج و امثال آنست و در اينجا بمعنى ميوهء درختى هندى است .
( 9 ) - در لغت اسفنج را بر وزن دلرنج و بمعنى ابر مرده نوشتهاند و اينجا كه اسفنج ابر گويد مرادش اسفنج معروف بابر است .