است ، و گرم و خشكست اندر درجهى دوم ، و از زنگستان « 1 » آرندش ، جگر و معدهى سرد را قوى كند ، و اندر جملهى طيبها « 2 » زنان به كار برند ، و اندر طبيّخبان « 3 » به كار برند نيز .
اصابع الصفر
اصابع الصفر « 4 » مانندهى دست مردم است و همچند « 5 » دست مردم است ، و رنگش ميان سپيد و زرد است ، و سخت است و اندر طعمش اندكى حلاوتست « 6 » ، و بسورنجان « 7 » ماند طعمش و بدل وى هزارجشان « 8 » باشد ، و چهار دانك از وزن در منيتو « 9 » سعد « 10 » ، و اما پنج انگشت چيزى دگر است و او را قعد « 11 » خوانند بتازى و اين جذاز آنست و اين لطيف است و تحليل كند و علتهاى سرد را كه اندر اندام عصبانى بود منفعت دارد و گرم و خشكست اندر درجهى دوم ، و زهرها را سود كند و زخم هوام را ، و آن را كه كودكش از شكم بشود منفعت كند .
اصطرك
اصطرك « 12 » جنسى است از ميعه « 13 » ذكر وى كرده آيد اندر باب ميم .
هامش
( 1 ) - بلاد زنج كه زنگبار گويند .
( 2 ) - طيب چيز خوشبوى كه خود را به آن معطر كنند
( 3 ) - دانهيى است كوچكتر از پسته كه حب البان نامند و بان نام درخت اوست . ت .
( 4 ) - بيخى است معروف به كف عايشه و كف مريم . مخ .
( 5 ) - مساوى و هموزن .
( 6 ) - حلاوت بفتح حاء و واو : شيرينى .
( 7 ) - بكسر راء : بيخى است شبيه بسير صحرايى . ت .
( 8 ) - معرب هزاركشان و هزارفشان كه مار دارو و كرم دشتى گويند . ت .
( 9 ) - اين كلمه درست خوانده نشد در نسخهء چاپى در ميش نوشته شده و ظاهرا از مشتقات كلمهء « مانيا » بمعنى جنون است چه در مخزن و كتب ديگر مسطور است كه بدل آن در جنون و امراض سوداوى دو ثلث آن سعد است .
( 10 ) - بضم اول : ريشهيى است كه به فارسى مشك زمين و مشكك نامند
( 11 ) - در نسخهء اصل بدين صورت نوشته شده و بالاى قاف ضمه و بالاى عين فتحه رسم شده است و صحيحش فقد بفتح فا ، و قاف است .
( 12 ) - بكسر همزه و فتح طاو راء نوعى از صمغ است . ت .
( 13 ) - بر وزن بيضه صيغه صمغ و يا شير درختى است كه در بلاد شام عبهر نامند و بسيار خوشبوست . ت .