چشم پديد آيد ، كه چون از او اندر چشم كشى دمعه از چشم بكشد ، و قروح « 1 » از چشم پاك بكند و وسخ از وى ببرد و منفعت كند سوختهى آتش را كه بر او طلا كنى با شحم عنيق « 2 » و كه زن از او بخورد حيضش بازگيرد و رعاف بازگيرد از آن حجاب و اغشيه « 3 » كه از افراز دماغ « 4 » است و منكه « 5 » گويد كه اثمد قوى بكند بصر را ، و بازبرّد دمعه را و قابض است ، و منفعتست رطوبت و گرمش چشم را ، و نيز سود دارد ورمهايى را كه از گرمى بود .
حديد
سريفركوادت « 6 » گويد كه حديد « 7 » سرد و خشك است اندر درجهى دوم ، و بهترينش گواهن « 8 » صافى بود كه اندر او درشتى نبود معده را قوى گرداند ، و خون بواسير ببرّد آن آب كه آهن گرم اندر او زنند چون آب آهنگران و باه را برانگيزد ، و آماس سپرز ببرد ، و شكم ببندد ، و بن هرچه ببن بازنشيند « 9 » تجفيف « 10 » كند ، ليكن اين گواهن بيش كند و گر اين گواهن اندر سركه آغارى ريم از گوش بكشد و خشك گرداند آن ريم را و معده قوى كند ، و هر رطوبت فضلى كه اندر معده بود بچيند ، و بواسير را منفعت كند چون با سفوف مقليانا « 11 » بياميزى و به آب مازو بخورى و چون
هامش
( 1 ) - جمع قرح بضم اول بمعنى زخم و ريش .
( 2 ) - ظاهرا ممال عناق بفتح اول است بمعنى بزغالهء ماده كه بقياس بر كتيب و حسيب الف آن را اماله بيا كرده و عنيق گفتهاند .
( 3 ) - جمع غشا بكسر اول بمعنى پرده .
( 4 ) - بالا يا پيش دماغ .
( 5 ) - نام طبيبى هندى كه كتابى موسوم بده مقاله را بامر يحيى بن خالد برمكى و كتابى مشتمل بر اسامى داروهاى هندى را بامر اسحق بن سليمان از هندى به عربى ترجمه كرده است .
( 6 ) - نام طبيبى هندى .
( 7 ) - آهن كه نر آن را كه صلب است پولاد و شاپورگان و شاپورن گويند .
( 8 ) - شايد مخفف گاوآهن باشد .
( 9 ) - يعنى بيخ و ريشهء آنچه را كه بغور و اعماق فرورود مانند چرك گوش بخشكاند .
( 10 ) - مصدر باب تفعيل بمعنى خشكانيدن .
( 11 ) - بفتح ميم : حرف بابلى بوداده . در نص : مقلياتا .