سيم آنكه صنفى را از نوعى باصناف آن نوع قياس كنند « 1 » و همچنانكه اعتدال اشخاص را عرضى است اعتدال اصناف را عرضى است ليكن اين عرض بدان فراخى نيست « 2 » و چون اصناف را با يكديگر قياس كنند بىشك دو طرف و وسطى پديد آيد و صنفى كه وسط باشد بقياس به اطراف معتدلتر از هر دو طرف باشد .
چهارم آنكه شخصى را از صنفى هم به اشخاص آن صنف خويش قياس كنند « 3 » اندر اشخاص همچنان دو طرف و وسط پديد آيد اين وسط از اين صنف بقياس با اطراف اين صنف معتدلتر باشد .
پنجم آنكه شخصى را از صنفى با شخصى هم از صنف او قياس كنند « 4 » مزاج آن شخص بقياس با تن او معتدل باشد و بقياس با شخصى ديگر معتدل نباشد از بهر آنكه هر شخصى را مزاجى و اعتدالى خاصه است چنان كه ياد كرده آمده است .
ششم آنكه اندامها را با يكديگر قياس كنند مزاج هر اندامى اندر حق خويش معتدل باشد و بقياس با اندامى ديگر معتدل نباشد چنان كه اعتدال استخوان آنست كه سرد و خشك باشد و خشكى او بيش از خشكى همهء اندامها باشد اين مزاج استخوان را اندر حق او معتدل باشد و بقياس با ديگر اندامها معتدل نباشد و همچنين اعتدال دماغ آنست كه سرد و تر باشد و ترى او بيش از ترى همهء اندامها باشد اين مزاج اندر حق دماغ معتدل است و بقياس با ديگر اندامها معتدل نباشد .
هامش
( 1 ) - مزاج مردم هر اقليم را با مزاج مردم اقليم ديگر كه داراى آبوهوا و شرايط زمينى و جوى ديگر مىباشد قياس نمايند ؛ مثلا مزاج مردم هند را با مزاج افراد ترك قياس كنند ؛ همچنين جنس مرد و زن و مشاغل مختلف ( كسانى كه كارهاى بدنى مىكنند مثل آهنگر و كسانى كه مشاغل فكرى دارند مانند دانشمندان ) اصناف مختلف را تشكيل مىدهند ، و افراد هر صنف داراى مزاج مخصوص به خود مىباشد .
( 2 ) - زيرا در آنجا اختلاف بين مزاجهاى كليهء افراد بشر مطرح است ، و در اينجا بين افراد دو صنف ، مثلا بين مرد و زن در يك منطقه ؛ يا بين كودكان و بزرگسالان در يك منطقه .
( 3 ) - مثلا مزاج صد تن از مردان هم سن يك منطقه را با يكديگر مقايسه نمايند يا صد تن از زنان را با يكديگر .
( 4 ) - در اينجا به حد اعلاى محدوديت مىرسد زيرا مزاج يك فرد بخصوص از يك صنف را با مزاج يك فرد ديگر از همان صنف مقايسه مىكند .