احوال تن مردم بگرداند و سبب بيمارى گردد و طبيبان آن را اسباب السّتّه خوانند و آن هوا است و آنچه به دو پيوسته است چون احوال شهرها و خانهها و فصلهاى سال و طعام و شراب و حركت و سكون و آنچه بدان ماند چون خواب و بيدارى و استفراغ و احتقان و اعراض نفسانى .
و اسباب صورى مزاجها است و تركيبها و قوتها كه از پس مزاجها پديد آيد .
و اسباب تمامى افعال است كه از مزاج و تركيب پديد آيد و از معرفت افعال معرفت ارواح كه مركب قوتها است حاصل گردد چنان كه ز پستر ياد كرده آيد .
پس موضوع طب از آنجا كه نظر طبيب اندر تن مردم از بهر تندرستى و بيمارى است طبيب را اين اسباب و احوال و كيفيت و تصرف واجب است دانستن و اللّه اعلم .
باب 2 - اندر شناختن منفعت علم طب
- ببايد دانست كه تن مردم چيزى است تركيب شده از ماده و صورتى و ماده چيزى است فراز هم آمده از چهار مايه كه يكى با ديگرى ناسازنده و ناگنجنده ، اعنى هرگاه كه اين چهار مايه از يكديگر جدا باشند فعل و طبع و جايگاه هريك ديگر باشد و از يكديگر گريزان باشند و يكديگر را تباه كنند . پس تن مردم بسبب ناسازندگى مايهها كه مادهء او از آن فراز هم آوردهاند ناچار تباه شونده است . و بسبب آنكه جايگاه هر مايه مخالف جايگاه ديگريست ، هميشه هر مايهء جويان جايگاه خويش است و كوشنده است تا از ديگر مايهها جدا شود و بجايگاه خويش پيوندد . و صورت قوتى است كه هميشه كوشانست تا با اين ماده بماند ، و اين پيوند كه مايهها را باهم افتاده است گسسته نشود ، تا هم بدين حال كه هست بماند ، ليكن كار صورت كاريست بجهد و كوشش و مايهها بطبع از هم گشادگى و گريز مىجويند و هرگز كارى كه بكوشش باشد با كارى كه بطبع باشد برابر نيايد ، و از بهر اينست كه اين صورت هميشه مايهها را بر صلح و پيوستگى نگاه نتواند داشت ، و كارى ديگر افتاده است و آن آنست كه تن مردم را اندر ميان هوا و سرما و گرما همىبايد بود و با آب و آتش و باد و خاك سروكار همىبايد داشت و غذاهاى گوناگون همىبايد خورد و حركت و سكون همىبايد كرد و