اندر حالهاى تن مردم از درستى و بيمارى او نگاه كند . تا چون مردم تندرست باشند بصناعت طب تندرستى بر وى نگاهدارد و چون بيمار گردد بتدبيرهاى صواب ويرا به حال تندرستى بازآورد چندانكه ممكن باشد و بنزديك داشتن چيزهاى سودمند كه صحت بر وى نگاه مىدارد ، و دور داشتن چيزهاى زيانكار كه بيمارى از وى دور كند . پس چاره نيست طبيب را از شناختن سببهاى تندرستى و بيمارى كه چه چيزست و چندست ، و از شناختن بيمارى و تندرستى و از شناختن چيزهاى سودمند و زيانكار ، و شناختن اين چيزها را جزو علمى گويند ؛ و همچنين چاره نيست از آنچه بداند كه تندرستى را چگونه نگاه بايد داشت و بيمارى را چگونه دور بايد كرد ، و چيزهاى سودمند را چند و چگونه و كى به كار بايد داشت ، و اين چيزها را جزو عملى گويند .
پس هرگاه كه طبيب خواهد كه جزو علمى از طب تمام بداند ، بايد كه هر چه تن مردم را طبيعى است بشناسد ، و هرچه ناطبيعى است هم بشناسد ، و چيزهاى طبيعى تن مردم را چهار گونه است :
گونهء نخستين چيزهاست كه تن مردم بدان برپاست و آن شش چيز است :
يكى مايهاء چهارگانه كه تن مردم از آن فراز هم آورده شده است ، و آن مايهها يكى آتش است و يكى هوا و يكى آب و يكى خاك « 1 » .
دوم اندامهاى يكسان است و آن اندامهائى است كه از اجزاء يكسان فراز هم نهادهاند و درهم پيوسته ، چنان كه هر پاره از آن كه برگيرى همان نام و همان صفت دارد كه ديگر پاره ، چون استخوان و گوشت و پوست و غير آن ؛ مثلا گوشت سر همان نام دارد و همان صفت كه گوشت پاى ؛ و استخوان و پوست و غير آن همچنيناند ؛ و اندامهائى كه از اندامهاى يكسان فراز هم نهاده است و درهم پيوسته ، نام و صفت و مزاج هريك ديگر است و بوجهى ديگر . مثلا از دست يك جزو انگشت است و ديگر
هامش
( 1 ) - دربارهء اين چهار مايه و همچنين دربارهء مطالب مندرج در بابهاى 1 و 2 چون در متن كتاب مفصلا شرح خواهد داد ، لذا ما نيز در اينجا از هرگونه توضيح و تفسيرى خوددارى كرده در قسمتهاى مربوطه بتفصيل بحث خواهيم كرد .