بزرگى چشم بر مردم دليلست * كه آنكس كاهل « 1 » و عقلش قليلست « 2 » 250
و ازرقچشم « 3 » را بىشك همى گوى * كه آنكس نيست جز بدگوى و بدخوى
سيهچشمان نباشد جزّ بددل « 4 » * خداوند فراخى چشم جاهل
و تنگى چشم ازرق را نشانست * كه عشق وى هميشه بر زنانست
و بىشرمست و بدكردار و بدخواه * همه گيتى ز بد مرديش آگاه
و چشمانى كه خرد و تنگ باشد * خداوندش بد و بىننگ باشد 255
پسنديدست هر كوميش چشم است * كه آنكس نيكخواه و نيكرسم است
به موى ابروان اندر نشانست * به دو اندر دليل مردمانست 10 ب
خداوند « 5 » ابروان و موى بسيار * هميشه با غم است و درد و تيمار
و آنكس كابروانش موى كمتر * دروغ و سردى اندر تنش گوهر « 6 »
و گر بينى بزرگ و ضخيم « 7 » باشد * خداوندش قليل « 8 » الفهم باشد 260
سر بينى اگر باريك باشد * بفتنه جستن او نزديك باشد
بهبينى در درازى و نزارى * نشان باشد كه آنكس كارزارى « 9 »
به پيشانى درون گر چين نباشد * مخاصم « 10 » باشد و بىكين نباشد
و گر پيشانيى « 11 » بينى و جون « 12 » تنگ * بدان كان جاهلست و نيست فرهنگ
و گر جبهه بزرگ و غُند « 13 » باشد * خداوندش بليد « 14 » و كند « 15 » باشد 265
هامش
( 1 ) - كاهل : تنبل .
( 2 ) - قليل : كم .
( 3 ) - ازرقچشم : آنكه چشم كبود دارد ، آنكه چشم كبود و زاغ دارد .
( 4 ) - بددل : ترسنده ، ترسو .
( 5 ) - خداوند : صاحب ، دارنده .
( 6 ) - گوهر : مزاج .
( 7 ) - ضخم : ستبر ، تناور .
( 8 ) - قليل الفهم : كمخرد .
( 9 ) - كارزارى : جنگى .
( 10 ) - مخاصم : دشمنىكننده .
( 11 ) - پيشانيى : در نسخه اصل پيشانى .
( 12 ) - و جون : ؟
( 13 ) - غند ؛ بضم اول : فراهم آمده ؛ جمع شده .
( 14 ) - بليد ؛ بفتح اول : كودن ، ديرياب .
( 15 ) - كند : بطئى ، كسى يا چيزى كه آهسته و آرام حركت كند .