همه رگهاش پيدا بر قضيبش * هميشه مىبكار آيد حبيبش « 1 »
و گر سردى مزاج مَرد باشد * قضيبش وقت حاجت كُند باشد 220
نه رگ باشد به دو بر هيچ نيكو * نرويد موى ، گِرد وى به نيرو
مزاج تن بلونِ « 2 » روى دانند * بافعال از مجسّه « 3 » هم توانند
سپيد ، اسپيد عاجى و رصاصى « 4 » * مزاج سرد باشد گر شناسى
و لون سرخ و زرد و سرخ تابان * مزاج گرم باشد اينت « 5 » برهان
گران و تارگونه « 6 » گونهء روى * دليلست بر گرانى مذهب « 7 » اوى 225
كه صافى لون « 8 » بينى و نه تاريك * بدان كان نيست جز از طبعِ باريك
سپيد و سرخ ، رنگ روى درهم * مزاج و اعتدالش ناورد خم 9 ب
دليل مردمان گرْمگوهر « 9 » * توان دانست ، لمس دست بنگر
تنى كو را مجسّه « 10 » سرد باشد * مزاجش در برودت « 11 » فرد باشد
تنى كو را مجسّه گرم باشد * و نبض شيريانه « 12 » نرم باشد 230
مزاج تنْشْ باشد از حرارت * چنين كردند ما را اين عبارت « 13 »
و گر كس را مجسّه نيست محكم * مزاجش نيست جز ترّى بلغم
و گر مايل بود تن بر درشتى * مزاج وى همه خشكى و زشتى
هامش
( 1 ) - حبيب : معشوق .
( 2 ) - لون : بفتح اول ، رنگ .
( 3 ) - مجسه ( مجسة ) ؛ بفتح اول : نبضگاه .
( 4 ) - رصاص ؛ بفتح اول ؛ قلع ، ارزير . رصاصى : قلعى . ( در همين مصراع از سه نوع رنگ سپيد نام مىبرد : 1 - سفيد 2 - سفيد عاجى 3 - سفيد قلعى .
( 5 ) - در نسخهء اصل « اينست » . اينت : اين ترا .
( 6 ) - تارگونه : تيرهرنگ .
( 7 ) - مذهب : روش .
( 8 ) - لون : رنگ .
( 9 ) - گرمگوهر : گرممزاج .
( 10 ) - مجسه : نبضگاه .
( 11 ) - برودت : سردى .
( 12 ) - شيريانه : شريان ، بسبب رعايت وزن « شيريانه » آورده است .
( 13 ) - عبارت كردن : تعبير كردن ، شرح دادن .