بادها را گويد
يكى باد صبا و يك جنوبست * شمالست و دبّور ، اين چار خوبست 185
صبا از مشرق آيد گرم و خشكست * بصفرا ماند و بر طبع مُشكست
جنوب از دستِ راست و گرم و هم تر * به خون ماند تو طبعش خوب بنگر
شمال از دستِ چپ هم خشك و سر دست * تو گويى وى ز سودا بار كردست
دَبور از مغرب آيد سرد و هم تر * ببلغم ماند او با طبع و گوهر
مزاجِ طبعهاى مردمان را * بگويم تا به دو يا بى نشان را 190
صفت مزاج مردم « 1 »
دل مردم همى گرمى نمايد * جگر با گرمىِ دل هم برآيد
مزاجِ گوشت گرم الّا كه كمتر * جگر از گوشت خود بر حال ديگر
و پيه از گوشت لختى « 2 » سردتر دان * و مغز سر ترا سردست يكسان
همه سردى و خشكى باستخوانست * پى و غضروف مردم همچنانست
مزاج جلد « 3 » مردم اعتدالست * به جلد اندر بسى چابوك « 4 » حالست 195
عصب را حال سرد و تر بديدم * مزاج تن همه چونين شنيدم
و گر دل را مزاج گرم دانى * نشانش چون بگويم خود بدانى 8 ب
هميشه جَستنِ رگهاش زودست * و بادِ « 5 » وى بسانِ گرم دو دست
بر و سينه بزرگ و موى بسيار * ز مويش كم بود سينه پديدار
خداوندش دلير و مرد باشد * بهر كارى قوىّ و جلد باشد 200
و گر دل را مزاجش ، سرد باشد * خداوندش « 6 » ضعيف و زرد باشد
و نبض آنكسى دانم ضعيفست * و باد « 5 » وى نزار و تن نحيفست
هامش
( 1 ) - مردم : انسان ، بشر .
( 2 ) - لختى : اندكى ، كمى .
( 3 ) - جلد : بكسر اول ، پوست .
( 4 ) - چابوك : چالاك و زرنگ .
( 5 ) - باد : نفس ، دم .
( 6 ) - خداوند : صاحب .