تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه در علم پزشكى ( فارسى ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
همه خشكى و گرمى طبع اين زرد * سيه را طبع هم خشكست و هم سرد ز خون جز ترّى و گرمى نيايد * ز بلغم ترّى و سردى فزايد 155 يكى را زين همه گر زلّت « 1 » آيد * بجسم مردم اندر علّت آيد 7 آ چنان كين طبع گردد باد بازوى « 2 » * همى گردد ، سوى علّت نهد روى جگر جاى گشِ زردست جمله * ازو آرد بمعده درد حمله « 3 » سپرزش « 4 » مسكن طبع سياهست « 5 » * و دردش را همه بر كلّه راهست سرش هم جاى بلغم اندرين دل * فسادش در دماغ و در مفاصل 160 همه سلطانِ خون با خطر « 6 » را * به رگها در مضرّت مر جگر را و قوّت در تنِ مردم چهارست * همه بر جاى خود در ، باقرارست يكى را جاذبه خوانند آنست * طعام از وى بمعده تا زنانست « 7 » دگر را ماسكه گفتند ما را * كه با دارد « 8 » بمعده چيزها را سيوم را هاضمه خوانند آن را * كه بگواريد سنگ و استخوان را 165 چهارم مبرزه « 9 » خوانند ازيرا * كه بگوارد ، برون آرد غدى را « 10 » و طبع جاذبه جمله ز صفرا * و آنِ « 11 » ماسكه جمله ز سودا و طبع هاضمه نرمست و گرمست * و آنِ مبرزه سردست و نرمست ز زَهره جاذبه نيرو ستاند * و جذب چيزها مىزو تواند و نيرو ماسكه را از طحالست « 12 » * به نيروى طحالش « 12 » اين فعالست 170
هامش
( 1 ) - زلّت بفتح اول و تشديد ثانى : خطا ، لغزش . ( 2 ) - بازوى : با او . ( 3 ) - حمله : در نسخهء اصل جمله . ( 4 ) - سپرز : بكسر اول و ثانى مضموم طحال . ( 5 ) - طبع سياه : سودا . ( 6 ) - با خطر : باارزش . ( 7 ) - تازنان : بمعنى تازان و تازنده آمده است . ( 8 ) - بادارد : بدارد . ( 9 ) - مبرزه مؤنث مبرز : آبريز ، مستراح ، در اينجا بمعنى « دافعه » آمده است . ( 10 ) - غدى : غذا ، طعام . « غدى » ممال « غداء » است . ( 11 ) - آن : ( به صورت اضافه ) . مال ، متعلق به . ( 12 ) - طحال : در نسخهء اصل طخال .