ب 6 خداى غيبدان [ و ] كامكارا « 1 » * ز نطفه آفريدست اين نگارا « 2 »
بلطفش كرد صورت را بپرگار * درو موجود هر طبعى به مقدار
درو بسته دويست و چلّ و شش لخت « 3 » * بقدرت ، استخوان بر يكديگر سخت
145 برو بر گوشت بينى گستريده * پى و رگها به دو اندر تنيده
و رگها سيصد و شصتست بىشك * خردمندش همه دانسته يكيك
غذا را ، جسم زين رگها ستاند * به نيروى عصب رفتن تواند
عظامش « 4 » گوشت را بر جا بدارد * همه قوّت به يكديگر سپارد
جگر همچون سپهسالار باشد * غذا را معده چون انبار باشد
150 دلش مير تنست و معدن « 5 » جان * و مغزش چون وزيرى عقلبازان « 6 »
سرش چون خادمى باشد به خدمت * نياسايد و تن زو در سلامت
سپرزش چون يكى زندانيى « 7 » دان * كه جاى تنگ بر وى گشته زندان
نبينى طبع وى زين چار بيرون * گُشِ « 8 » زرد و سياه و بلغم و خون
هامش
( 1 ) - كامكار : كامروا . « الف » در آخر « كامكار » الف اطلاق و اشباع است و براى درستى وزن آوردهاند .
( 2 ) - نگارا : نگار را . دو حرف همجنس درهم ادغام شده است ، نظيرش در ستون نظم و نثر قديم بسيار است . مانند : « بسيارا » بجاى « بسيار را » رونق المجالس ص 79 .
و « هروز » بجاى « هر روز » رونق المجالس ص 36 . و « دراه » بجاى « در راه » همان مأخذ ص 7 . « و كاراستى » بجاى « كار راستى » مختصر سلجوقنامهء ابن بىبى ص 18 .
( 3 ) - لخت : بفتح اول ، قطعه ، پاره ، تكه .« همان تخت پيروزه ده لخت بود * جهان روشن از فر آن تخت بود .معين بنقل از شاهنامه »
( 4 ) - عظام : جمع عظم استخوانها .
( 5 ) - معدن : در نسخهء اصل معده .
( 6 ) - بازان : با آن .
( 7 ) - زندانيى : در نسخه اصل زندانى .
( 8 ) - گش زرد و گش سياه : صفرا و سودا . در نسخهء اصل روى « گ » ضمه گذاشتهاند و در فرهنگ معين بفتح اول ضبط شده است .