تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه در علم پزشكى ( فارسى ) — صفحة 6

مساهمون:

ص٦
75 هم او را از پزشكى نيست چاره * نباشد با درستى كس هماره « 1 » كسى كِش درد و بيمارى گزايد « 2 » * بسوىِ دانش دين كم گرايد همه سرمايهء او تندرستى * زيان از درد و بيمارى و سستى تنى بايد درست و راست كردار * نه با ريش « 3 » و نه با درد و نه بيمار كه دين ايزدى بتواند آموخت * بدانش جان خود بتواند افروخت 80 چو بر پيوستنش « 4 » بر ، دل نهادم * فراوان رايها بر دل گشادم كه چون گويمش من تا دير ماند * و هركس دانشِ او را بداند ب 4 بگويم تازى ارنه پارسى نغز * ز هر در « 5 » من بگويم مايه و مغز « 6 » و پس گفتم زمين ماست ايران * كه بيش از مردمانش پارسىدان و گر تازى كنم نيكو نباشد * كه هركس را ازو نيرو نباشد 85 درى « 7 » گويمش تا هركس بداند * و هركس بر زبانش بر براند كنون پير خردمند بخواند * همه راه پزشكى زو بداند ز روى دانش اين را كار بندد * همى خواند ازو هرچش پسندد و برنا « 8 » خواندنش مر خرّمى را * كزو شادان شود جان غمى « 9 » را چو از پيرى بسوى او رسد رنج * سوى خويش از پزشكى يابد او گنج 90 دگر اين نامه را با سود بسيار * بماند بر زبان بر رفته هموار سوى پير و جوان بر گفته ماند * هميشه بر زفان « 10 » بر رفته ماند بدان اين نامه را كوتاه كردم * كه هركس را سوى او راه كردم
هامش
( 1 ) - هماره : همواره ، هميشه . ( 2 ) - گزاييدن : زيان رساندن . در نسخه اصل كرايد . ( 3 ) - ريش : زخم چركى . ( 4 ) - پيوستن : بشعر درآوردن . فردوسى دربارهء دقيقى گويد :« اگرچه نپيوست جز اندكى * ز بزم و ز رزم از هزاران يكى »( 5 ) - در : باب ، موضوع ، مطلب . ( 6 ) - مغز : ماده اصلى هر چيز . ( 7 ) - درى : زبان درى ، فارسى . ( 8 ) - برنا : جوان . ( 9 ) - غمى : غمگين . ( 10 ) - زفان : زبان .