75 هم او را از پزشكى نيست چاره * نباشد با درستى كس هماره « 1 »
كسى كِش درد و بيمارى گزايد « 2 » * بسوىِ دانش دين كم گرايد
همه سرمايهء او تندرستى * زيان از درد و بيمارى و سستى
تنى بايد درست و راست كردار * نه با ريش « 3 » و نه با درد و نه بيمار
كه دين ايزدى بتواند آموخت * بدانش جان خود بتواند افروخت
80 چو بر پيوستنش « 4 » بر ، دل نهادم * فراوان رايها بر دل گشادم
كه چون گويمش من تا دير ماند * و هركس دانشِ او را بداند
ب 4 بگويم تازى ارنه پارسى نغز * ز هر در « 5 » من بگويم مايه و مغز « 6 »
و پس گفتم زمين ماست ايران * كه بيش از مردمانش پارسىدان
و گر تازى كنم نيكو نباشد * كه هركس را ازو نيرو نباشد
85 درى « 7 » گويمش تا هركس بداند * و هركس بر زبانش بر براند
كنون پير خردمند بخواند * همه راه پزشكى زو بداند
ز روى دانش اين را كار بندد * همى خواند ازو هرچش پسندد
و برنا « 8 » خواندنش مر خرّمى را * كزو شادان شود جان غمى « 9 » را
چو از پيرى بسوى او رسد رنج * سوى خويش از پزشكى يابد او گنج
90 دگر اين نامه را با سود بسيار * بماند بر زبان بر رفته هموار
سوى پير و جوان بر گفته ماند * هميشه بر زفان « 10 » بر رفته ماند
بدان اين نامه را كوتاه كردم * كه هركس را سوى او راه كردم
هامش
( 1 ) - هماره : همواره ، هميشه .
( 2 ) - گزاييدن : زيان رساندن . در نسخه اصل كرايد .
( 3 ) - ريش : زخم چركى .
( 4 ) - پيوستن : بشعر درآوردن . فردوسى دربارهء دقيقى گويد :« اگرچه نپيوست جز اندكى * ز بزم و ز رزم از هزاران يكى »( 5 ) - در : باب ، موضوع ، مطلب .
( 6 ) - مغز : ماده اصلى هر چيز .
( 7 ) - درى : زبان درى ، فارسى .
( 8 ) - برنا : جوان .
( 9 ) - غمى : غمگين .
( 10 ) - زفان : زبان .