دگر دارد پس سرت ايستادن * نيارد چشم تو زى وى فتادن
نگر كز كالبد اين دو بيايد * گر او را كالبد خوانى نشايد 25
سيوم چيزى كه دور آيد ز ديدن * به دو ديدار نتواند رسيدن 2 ب
چهارم آنكه بر چشمت نشيند * و تا چشم تو سوى او نبيند
همه تن هرچه او دورست و نزديك * مرو را تن بزرگست ار « 1 » نه باريك
نخواند تن خدايش را خردمند * كه همچو ما بود هرچ او تنومند « 2 »
نفى گفتار
خدايى رازدان و راز دارست * ابى « 3 » دستور و بىانباز و يارست 30
مرو را گر كسى انباز بودى * مگر كش زو به چيزى راز بودى
اگر انباز چون زو راز يابد * بدانش راز او را باز يابد
خداى ما بزرگ و كامكارست * نشانش بر يكانى « 4 » بر هزارست
ابى « 1 » همتا و بىيارست و دستور * هميشه زين چنين گفتارها دور
فى نشان احداث عالم
هميشه او بُد « 5 » اين ديگر همه نو * نشانش گر بخواهى نيك بشنو 35
همين چيزى كجا « 6 » بينى سپهرست * كه جاى گردش ماهست و مهرست
ستاره باز بنگر زود بدّيش « 7 » * نوى را زو نشان آيد ترا پيش
كه گه زى يكدگر هر دو فرازند « 8 » * و يا نه يك ز ديگر دور يازند « 9 »
و يا گاهى بهم گه دور باشند * برين سان سال و [ مه ] رنجور باشند
هامش
( 1 ) - ار : يا .
( 2 ) - تنومند : جسيم ، تناور .
( 3 ) - ابى : بى .
( 4 ) - يكانى : يگانه بودن .
( 5 ) - بد : بود .
( 6 ) - كجا : كه .
( 7 ) - بديش : بينديش - بنديش - بديش .
( 8 ) - فرازيدن : اينجا بمعنى نزديك شدن به كار رفته است .
( 9 ) - يازيدن : قصد كردن . در نسخه اصل « بازند » .