چو مردى با زنى نهمت « 1 » براند * به مجرى دَرْشْ آلايش بماند
4400 گر آنگه بول را بيرون نراند * و نادان باشد اين مايه نداند
ز سنگش بيم باشد در مثانه * نيابد او ازين علّت كرانه
چو مردى خواب « 2 » بيند سر نشويد « 3 » * ابا جفتش دگر نهمت « 4 » بجويد
چو فرزند آيدش ديوانه باشد * و سست و خوار و نه مردانه باشد
چو خواهى كز بلاها رسته باشى * ز دردِ زشت ايمن گشته باشى
4405 ازين كت « 5 » نهى كردم احتما كن * بپرهيزش تن خود را دوا كن
و گر تو زين وصيّت « 6 » دور باشى * كه درد آيد چرا معذور باشى ؟
پند و نصيحتِ ميسرى حكيم
من اين نامه بكامِ دل بگفتم * بسى علم اندرين نامه نهفتم
نشانِ دردِهاى گونه گونه * بگفتم من ترا چون و چگونه
4410 علاجِ دردمندان نيز گفتم * به هر دردى علاجى چند جُسْتَم
آ 162 و نام دارو و هم طبع دارو * درين نامه « 7 » بگفتيم هر دو
ز مطبوخ و حبوب و قرص و معجون * گوارشهاى پاك و نيك موزون
لعرق « 8 » از چند گونه با طريفل * شراب از چند گونه با سفرجل
طلى و شافهاىِ « 9 » تيز و مرهم * ضماد و نرمهاىِ نيك محكم
هامش
( 1 ) - نهمت : نياز ، حاجت ، نهمت راندن اينجا بمعنى گرد آمدن و مجامعت آمده است .
( 2 ) - خواب ديدن : بلوغ و مجازا بمعنى احلام .
( 3 ) - سرشستن : غسل كردن .
( 4 ) - نهمت جستن : گرد آمدن ، مجامعت .
( 5 ) - كت : كه ترا .
( 6 ) - وصيت : سفارش .
( 7 ) - نامه : كتاب .
( 8 ) - لعوق ؛ بفتح اول : ليسيدنى ، دارويى كه آن را بليسند .
( 9 ) - شاف ؛ جمع شياف : دارويى جامد و مخروطى و كوتاه كه آن را در مقعد گذارند تا موجب اجابت شكم گردد و نيز دارويى كه در چشم استعمال مىشود .