و بىنيرو بود مر نبضِ پيران * بمانى تو ز نبضِ پير حيران آ 161
هر آن نبضى كه او لرزيده باشد * مر آن كس از تبش غم ديده باشد
و آن نبضى كه او پيچيده باشد * بدان كان طبع او شوريده باشد
و نبضِ دودى و نملى نشانست * كه آن بيمار زود از مردگانست 4385
پرهيز كردن از خبرهاىِ بد
و گر زين بيم كردن كس بترسد * چرا و چون از من او بپرسد
هميشه تندرست و شاد باشد * ز درد و علّت او آزاد باشد
مگر ايزدش خود دردى قضا كرد * كه سودش نيست آنجا احتما كرد
بخرمن اعتماد دارو و درد * بگفتم خشك و نرم و گرم و با سرد
پس از دارو شفا كار خدايست * كه اين عالم بامر او بپايست 4390
مخور درهم زمان خايه و ماهى * كزو خيزد بسى درد و تباهى
هر آنكس كو بناباكى ازين خورد * ز فالج « 1 » زود بيند او بسى درد
كسى كو رگ زند چيزى خورد شور * بهق آردش گرنه زان شود كور
پيازِ خشك خوردن ماهيانى * برويش بر كلف گيرد نشانى
كه بر پرّى « 2 » بگرما [ و ] ه نشيند * ز قولنج آنكسى اندوه بيند 4395
كسى گر او خورد از بلكِ « 3 » بسيار * مثانه درد گيرد گردد از كار 161 ب
به معده در ، كه گرد آمد مى و شير * مرو را نقرس و پيسى كند بير
كسى كو شير خورد با « 4 » خايهء سرد * دما و سل درآرد اندرو درد
هامش
( 1 ) - فالج : بىحسى دست و پاى ، بجاى كلمه « فالج » امروزه كلمهء « فلج » را كه بمعنى « كجى پاى » است به كار مىبرند .
( 2 ) - پرى : پر بودن ، با شكم پر از غذا .
( 3 ) - بلك : با كاف فارسى بمعنى « برگ » و با كاف تازى بمعنى ، ميوهء نارس ، نوباوه آمده است .
( 4 ) - با : در نسخهء اصل ( از ) .