4435 گر از كس مرگ هرگز بازگشتى * مگر از مصطفى « 1 » اندر گذشتى
ندارد سود نزد مرگ دانش * و نه بسيار عقل و آزمايش
نه ملك و نه سپاه و خيلِ بسيار * نه مال و گنجخانه پُر زِ دينار
نه دهقانى نه مردى نه سوارى * نه تندى نه بَدى نه بردبارى
آ 163 بدان كز مرگ ما را نيست چاره * و نه از مرگ كس يابد كناره
4440 دلت بر مرگ بر نِهْ يا خردمند * بدردِ دردمندى باش خرسند
گر از دارو كسى بهتر نگردد * و درد از داروت كمتر نگردد
منه ز بن بر طبيبان تو بهانه * مگير از سوى دارو تو كرانه
به هر جايى طبيبان را نگهدار * مر ايشان را تو هرگز بر ميازار
مگر ز ايزد نباشد امر و فرمان * كه بهتر گردد از داروى ايشان
4445 كه با تدبير تو تقديرِ جبّار * نسازد بِهْ نگردد هيچ بيمار
نه هر دردى ز دارو گشت بهتر * نه دارو هركسى را هست درخور
كه درد مرگ باشد هيچ دارو * ندارد سود با اين دانشِ او
كه مرگ آيد ندارد سود ترياك * بوقتِ مرگ چه ترياك و چه خاك
شكسته پاى و دردِ سال فرسود * ندارد موميايى نزد او سود
4450 خبر گفتست پيغمبر درين دو * بمرگ و هم به پيرى نيست دارو « 2 »
و باشد دردهاى آسمانى * كه بىشك در علاجِ او بمانى
مگر كس را بىاندازه گناهست * كه نزدش دردها را بيش راهست
و گرنه بغيتى « 3 » زى او رسيدست * كه زان بغيت مگر اين درد ديدست
4455 و گرنه بر كسى بيداد كردست * ز بيداديش كس اندوه خوردست
هامش
( 1 ) - مصطفى : در نسخهء اصل ( مصطفا ) .
( 2 ) - اشاره است به حديث « فان اللّه لم ينزل داء الا انزل معه شفاء الا الموت و الهرم .
المعجم المفهرس ذيل . موت » .
( 3 ) - بغية ؛ بضم اول و فتح ثالث : خواهش ، آرزو .