نه نيكست اين نشان ، بر دردمندان * چنين چون من همى گويم يقين دان 4280
بثورى گر ز تابِ تب گرفته * سياه و رنگ آن تاريك گشته
نشان باشد « 1 » كه او زان درد و علّت * نيابد هيچگونه هيچ حيلت 157 ب
تشنّج بد بود در علّت و درد * قى زنگار گونش با خوىِ سرد
سيه خلفه كه برجوشد ز مىروى * تُرُشْ آيد از آن خلفه همى بوى
نشانِ بد بود ، او زود ميرد * گرين درد است درمان كم پذيرد 4285
بگفتم تا بدانى حالِ بيمار * و بشناسى به دو نيكش بكردار
نشانِ بيمارى كه چند گه مانَد بر دردمند
طبيب آن به كه او اين نيك داند * كه بر بيمار دردش چند ماند
نگه كن تا بگويم گر بدانى « 2 » * و گر پرسَنْدَتْ از اين در نمانى
هر آن علّت كز اوّل تيز باشد * بر آن كس صعب و دلانگيز باشد
درنگش كم بود بر دردمندان * بميرد زود ، گرنه بِهْ شود آن 4290
و گر كس را بنوبت مىتب آيد * و تب گاهى بروز و گه شب آيد
كه هربارش همى تب زوتر « 3 » آيد * نشان باشد كه زود او به آخر آيد
و گر هربار بر حالِ نخستين * همىآيد ندارد هيچ تسكين
بدان كان تب بر آنكس دير ماند * نگردد جز كه تب زو سير ماند
تبِ يك روز بر كس بس نماند * به روزى دو سه سلطان او برآيد 4295
تبِ غب آنكه خالص زو دو هفته * ندارد بيش كس را او كشفته « 4 » 158 آ
و آن غبى كه نه خالص بود زود * ازو كم يابد او بيمار بهبود
گر او با بلغمى تب ميل دارد * بيك فصلش همى راحت نيارد
تب ربع از همه تبهاى ديگر * درنگىتر و ليكن بىخطرتر
هامش
( 1 ) - شد : در نسخهء اصل ( باشد ) .
( 2 ) - بدانى : در نسخهء اصل ( ندانى ) .
( 3 ) - زوتر : زودتر .
( 4 ) - كشفتن ؛ بفتح اول و دوم و چهارم : پريشان ساختن ، پژمرده كردن ، معدوم كردن .