هميشه صندل و كافور و ماورد * ز سر تا پاىِ او بايد طلى كرد 4215
بخورش بايد از كافور و صندل * نبايد سوخت او را هيچ حرمل
علاج آبله
كسى كش آفله « 1 » برخواهد آمد * و خواهد ديد او را آفله بد
دو چشمش سرخ گردد با تبِ گرم * و پشتش درد گيرد سخت نه نرم
بر آنكس اين علامتها ببينى * و آنكس را بخارد « 2 » نيز بينى
بر آنكس آفله آيد پديدار * ز درد و آفله گشتست بيمار 4220
بگويش پيش از آن چيزى برآيد * بياسايد ، مگر كو رگ گشايد
و خون بردارد او بسيار بسيار * و گرنه بحجامت خون بردار
بابِ نار در اقراصِ كافور * به دو ده دور دار [ او ] را از انگور
عدس بايد سفيد و پاك شسته * و زان لختى به سركه در ، بپخته 155 ب
از آن بايدش خورد [ و ] دهنِ بادام « 3 » * مگر از آفله آرَدْشْ آرام 4225
بجاىِ آب بايد خورد كشكاب * بياميزد به او [ ا ] ز آبِ عنّاب
و گر خشك است طبع از آبِ آلو * همى بايَدْشْ خورد آن را بدارو
مگر خود آفله بيرون نيايد * و گر آيد [ به ] بيرون كم فزايد
و گر پيش آنك بردارى ازو خون * بيايد از تن آنگه بد [ به ] بيرون
نبايد رگ زدن نه كارِ گراى * مرو را داروىِ اسهال فرماى 3230
ز تخمِ باديان لختى ز ميويز « 4 » * عدس بايد مقشّر ، پختنش « 5 » نيز
ببايد پخت و بايد خورد آن آب * ببايد خوردن او را نيز كشكاب
هامش
( 1 ) - آفله : آبله .
( 2 ) - بخارد : « و نشان آبله آن بود كه نخست تب گردد مطبقه و باز درد پشت گيرد صعب و بازبينى بخارد . هداية » . در نسخهء اصل ( بجاى ) .
( 3 ) - بادام : در نسخهء اصل ( بازم ) .
( 4 ) - ميويز : در نسخهء اصل ( ميمويز ) .
( 5 ) - پختنش : در نسخهء اصل ( ب ؟ ؟ ؟ ) .