علاجِ تبِ دقّ
ب 148 نشانِ دقّ دانم سخت بسيار * گرش جمله بگويم هست دشوار
4030 و ليكن خوارْمايه « 1 » چيزكى « 2 » زود * بگويم خود بباشى « 3 » زو تو خشنود
كسى كو را بگيرد اين تب و درد * نه افزايد تبش نه گرم گردد
تبى مىگرم گرم و آرميده * و روى و چشمِ آنكس پژمريده
تنش لاغر شود جز استخوانش * كه زيرِ پوست درماند نهانش
بماند سلْخْ شب گونه بر اندام * ز دست و پاى و اندامش شود خام
4035 بجفنش اندرون جز چين نبينى « 4 » * و گوشش زرد ، چون باريك بينى
رخش باريك و تن لاغر ز گردن * شود باريك بر كردارِ « 5 » سوزن
شود آواز [ ا ] و باريكِ باريك * و لون چشم او تاريكِ تاريك
گرش دو تا شود مويش و شهوت * ضعيفست و نبايد كرد شهوت
و گر او [ را ] طبيعت نرم گردد * و علّت در تن او گرم گردد
4040 مرو را مرگ آمد سخت نزديك * جهانِ روشن او را هست تاريك
و گر علّت به دو غلبه ندارد * مگر كشكاب وى را ، راحت آرد
بكشكاب و شكر او را دوا كن * ز تازه ماهيى او را غذا كن
149 آ خيار و خنش و قرع « 6 » و بقل « 7 » حمقا * بدقّ « 8 » اين چيزها را نيست همتا
بگرماوه درون هر بامدادان * مرو را تو زمانى نيك بنشان
4045 بجايى كش تبش غمگين ندارد * از آن آبى تنك بر تن گذارد
پس آنگه خويشتن را گو بينداى * بجز دهنِ بنفشه تو مفرماى
هامش
( 1 ) - خوارمايه : اندك .
( 2 ) - چيزكى : ( چيز + ك + ى ) چيزى كم ، كمى
( 3 ) - بباشى : در نسخهء اصل ( نباشد ) ؛
( 4 ) - نبينى : در نسخهء اصل ( بينى ) .
( 5 ) - بر كردار : مانند .
( 6 ) - قرع : در نسخهء اصل ( قوع ) .
( 7 ) - بقل حمقا : در نسخهء اصل ( بقل و حمقا ) .
( 8 ) - بدق : در نسخهء اصل ( بدرق ) .