كه قى افكند گرماوه ببايد * كه بسيارش به دو در خوه « 1 » بيايد
پس آنگه از دوا كركم ببايد « 2 » * كزو هر ساعتى لختى بخايد 3870
فى علاجِ خرگوشِ بحرى
بسى زهرست در خرگوشِ بحرى * از آن آبى نه زين برّى « 3 » و بحرى
از و ضيقِ نفس گيرد كزو خورد * دما افزايد و معده كند درد
خوهِ گندا برو آيَدْشْ بسيار * نيارد بول كردن جز كه دشوار
و او را نيز بسيار افكند قى * علاجش شير خوردن نيز با مى
پس آنگه آبِ ختمى و خيارا * ببايد خورد بِهْ گَرْدَدْشْ كارا « 4 » 3875
علاجِ جندِبيستر
كسى كو جندِبيستر بخوردست * و در خوردن بسى افراط كردست 142 ب
مخطره « 5 » كان كسى بر سام گيرد * و زو بسيار هم مردم بميرد
مرو را قىّ بايد از نخستين * پس آنگه ، گو كه آبِ سيب بگزين
سك و دوغِ تُرُشَّشْ گو همى خور * و شير خوردنش [ هم ] نيز بهتر
ز آبِ سيب جندِبيستر را * نماند هيچ گونه زو خطر را 3880
علاجِ بلادر
بلادر خورد را مى زهر دانم * بلادر بىگمان من زهر خوانم
ازو خاريدن [ و ] وسواس برسام * و ريش زشت آيد زو بر اندام
هامش
( 1 ) - خوه : عرق .
( 2 ) - ببايد : در نسخهء اصل ( نيايد ) .
( 3 ) - برى : در نسخهء اصل ( ترى ) ، مراد از خرگوش بحرى ماهى مركب است و مراد از خرگوش برى و بحرى پستانداران دريايى است .
( 4 ) - الف در آخر دو مصراع « الف اطلاق » است .
( 5 ) - مخطره : ( - مخاطره ) خود را بخطر افكندن ، بسبب رعايت وزن بجاى « مخاطره » ، « مخطره » آورده است .