علاجِ گوزماثل
ز گوزِ ماثل ارْكَسْ نيم مثقال * خورد افزون ، تبه « 1 » گرداندش حال 3810
و گر بسيار خوردش زود ميرد * مگر اللّه وى را دست گيرد
كزو اندك خورد كس مست گردد * و بىهوش و دل و بىدَست « 2 » گردد
علاجش آنك مشك « 3 » از گاوْ روغن * دهندش تا برون آيد ز خفتن 140 آ
و دست و پاى او در آبكى گرم * همى دارد زمانى تا شود نرم
و گر باهُش نگردد ، گو قى افكن * پس از قى گو همى خور گاو روغن 3815
علاجِ بنج خورده
كسى كش بنج دادند او شود مست * ز استرخا شود بىپا و بىدست
شود چشمانش سرخ و بر دَهَن بر * كف آرد ، افكند بر خويشتن بر
به آبِ انگبين قى بايد افكند * كه قى افكند رَسْتْ از درد و از بند « 4 »
پس آنگه گو ز شيرِ تازه مىخور * بدين دارو شود از بنج بهتر
علاجِ آبِ گشنيز
كسى كو خورد آبِ تَرّ گشنيز * شود زود آنكسى ناكار و ناچيز 3820
سباتش گيرد و سر زو بگردد * زبانش از سخن گفتن ببندد
نخستين چيز ، قى فرماى او را * پس آنگه داروى آراى او را
پس آنگه خايهء پخته و پلپل * نمك لختى درو و حبّ فلفل
ببايد خورد تا بهتر شود نيز * رَهَدْ او زود زود از زهرِ گشنيز
طعامش مرغِ پخته بِهْ مسمّن * بجوشيده به آب و گاوْ روغن 3825
هامش
( 1 ) - تبه : تباه .
( 2 ) - بىدست : ناتوان ، بىزور ؛ سست .
( 3 ) - مشك : به نظر مىرسد اين كلمه « مسك » و مخفف « مسكه » باشد .
( 4 ) - بند : در نسخه اصل ( ننك ) .