علاجِ افيون
كسى كافيون دهند او را دو مثقال * بميرد او [ ا ] ز آن افيون على حال
و گر كمتر بود صعب است كارش * كزان آرد سبات و نيز خارش
نشانش آن بود كش بوىِ افيون * ز بينى وَز دهن [ آيد ] به بيرون
3795 سيه گرداند افيون ناخنانش * شود مىعقل « 1 » ، نگشايد زفانش « 2 »
علاجش قى بود [ ا ] ز دو سه دارو * به آبِ انگبين و ملحِ هندو
شبت برگ اندرو كن تا قى افتد * پس آنگه داروى كن تا برافتد
كه قى افكند لختى دارِچينى * به دو ده تا نيك ترياك بينى
3800 ز جندِبيستر گو مى بينبوى * به آبِ گرم سر را گو همى شوى
139 ب طعامش گوز و سير و زيت بايد * كه افيون خورده را زين بِهْ نشايد
بمالْ اندامِ آنكس را بروغن * بدهنِ قسط ، گرنه دهنِ سوسن
گرش كمتر نگردد خارِش تن * به آب گرم در ، بايد نشستن
سك تيز و تُرُشْ از « 3 » خواب افيون * ز افيون خورده پاك آرد به بيرون
هم اين را نيك باشد گاوْ روغن * پس از افيون از او لختى به خوردن
علاجِ يبروح
3805 هر آنكس كو خورد بسيار يبروح * نبايد بودش ايمن بر تن و روح
نشانش آنكه چشمش سرخ گردد * سبات آرد دَهَنْ برهم ببندد
علاجش قى بِهْ آيد از نخستين * پس آنگه دُهِن ورد و سركه بگزين
از آن روغن بگو بر سر همى زن * ز سركه ، نيك باشد نيز خوردن
ز افسنتين و صوغين در سك « 4 » آغار « 5 » * و زان سركه همى خور تيز بسيار
هامش
( 1 ) - شود مى عقل : عقل مىرود ، يعنى بىهوش مىشود .
( 2 ) - زفان : زبان .
( 3 ) - از : نسخه اصل ( ار ) .
( 4 ) - سك : سركه .
( 5 ) - آغاردن : خيساندن .