و گر خردل بكوبى لختكى زان * فروريزى تو در سوراخِ ماران
بميرد زود ، گر آنجا برآيد * بدان سوراخ ديگر كم گرايد 3680
بترسد نيز مار از بوىِ قطران * بميرد گر بسوراخش كنى زان
ز قطران گو طلا كن بر رَسَنْ بر * چو حلقه كن بگرد خويشتن بر
بخفت ايمن برست از بيم ماران * و جز او هرچه بود از زهرداران
كه خواهد گر بياموزد كه كژدم * بميرد ، گرنه بگريزد ز مردم 134 ب
چو كژدم را بسوزانى به آتش * ز سوزيده « 1 » بيايد بوىِ ناخوش 3685
هر آن كژدم كه آيد زو بدان بو * گريزد زان سرا و نيز زان كو
گر از قطران بسوراخش كنى چيز * بميرد نايد از سوراخ بر نيز
و گر گوگرد و سُمِ خرّ ، وَ برزد * بسوزى بوىِ او كژدم بسوزد
ور آبِ انگژد جايى بريزند * بجمله كژدمان ز آنجا گريزند
تدبيرِ گريختنِ كيك
كسى خواهد كه كيك از وى گريزد * گريزد گو ، ازين آبى بريزد 3690
ز آبِ حنظل ارنه آبِ شونيز * گر افسنتين بيابى آبِ او نيز
دگر از خونِ قنفذ « 2 » لختكى جوى * كه در خانه بريزى قطره زوى
بگرد آيد برو بر كيك بسيار * توشان بردار و جايى نيك بگذار
فى گريختن بقّ و پشه
كسى خواهد كزو بقّ و پشه زود * بگردد ، كاه بايد سوخت با دود
مگس را خربق و زرنيخ زهرست * بكندس در ز زهرش نيز بهرست 3695
گر از زرنيخ كنى بر آستانه * و گر دانى درو درگاهِ خانه 135 آ
هامش
( 1 ) - سوزيده : سوخته ، سوخته شده .
( 2 ) - قنفذ : خارپشت . « و اگر پيه خارپشت بر چوبى كننه كيكان بر آن چوب جمع شوند ، ذخيرهء خوارزمشاهى » .