شپش از جامهء او دور دارد * و تن پاكيزه و چون نور دارد
دگر حنّا بتن در ، او بمالد * بگرماوه ازين نيز او ننالد
ازين دارو كه گفتم گو طلا كن « 1 » * بكوز انجير خوردن احتما كن « 2 »
علاجِ پاىِ شكافيده
3495 كسى كش پاى بشكافد بسرما * گر از صفرا ، گر از گرما و سرما
نخستين ، بابِ گرمش گو همى شوى * چو شستى پاك ، گو دارو همى جوى
كثيرا بايد او را نرمْ سوده * طلا كرده بر آن كش درد بوده
و گرنه زفتِ تر بر پايش انداى * و گرنه سندروس و روغن آراى
و گرنه روغن آر و نيز برزد * برو نِهْ درد را زو بد نباشد « 3 »
3500 و با مازو بساى و برپراكن * برو بر آنگهى در پيه روغن
و گرنه زيت و مرداسنگ بگداز * و برزد را ، بروغن داروى ساز
به آتش نرمنرم او را بجوشان * پس آنگه گهگهى بر درد نِه زان
آ 118 و گر خواهى كه نشكافَدْشْ پايش * مر آنكس را همى راهى نمايش
بروغن زير پايش گو بينداى * و گهگه آنكسى را موزه « 4 » فرماى
فى علاجِ آبله كز موزه افتد بر پاى
3505 كسى كش پاى گرنه جاىِ ديگر * ز « 5 » رفتن كز نشستن دير بر خر
هامش
( 1 ) - طلا ، طلى : اندود
( 2 ) - احتما كردن : پرهيز كردن .
( 3 ) - به نظر مىرسد نويسنده كلمات مصراع دوم را پس و پيش نوشته و صحيح آن چنين بوده :برو نه زو نباشد درد را بد( 4 ) - موزه : نوعى پاافزار كه تا ساق پا و زير زانو را فرا گيرد ، چكمه و اينجا كفش را اراده كرده است .
( 5 ) - كز نشستن دير برخر : يعنى بسبب آنكه مدت زياد بر خر نشسته است جاى ديگرش تاول زده است .