عَسَلْ بگداز و پس نان اندر آغار « 1 » * و زان آغشته نان لختى به كار آر 3440
پس آنگه گُو طعامِ چرب مىخور * بدين تدبير آنكس شَوْدْ بهتر
اگر بيهوش گردد كش خورد باز * نيايد باهش و نگشايد آواز
گلاب آور برويش بر همى ريز * ز مشك و غاليه گو بر هم آميز
از آن بر روى و بر بينيش انداى * بجز زين ديگرش چيزى مفرماى
هميشه دست و پاىِ او همى مال * بماليدن مگر بِهْ گَردَدَشْ حال 3445
بنزدش آتشى بفروز تو گرم * و دست و پاى او مىمال تو نرم
بدهنِ قسط اندامش بينداى * ز داروها همه حلتيث فرماى
گر آن كس خوارمايه « 2 » باهُش آيد * مرو را گوشتآبه نيك شايد 116 آ
چو لختى گوشت « 3 » آبه خورده آمد * علاجش به تمامى كرده آمد
فى نگاهداشتنِ دست و پا از سرما و علاجِ سرما رسيده
كسى را كز سفر چاره نباشد * و دست و پاى او سرما بيابد 3450
بگو انگشتِ دست و پاى مىمال * بدهنِ زيت اندامش همه سال
و گر سرما رسد بر دست و پايش * برين بر ، گو بِنِهْ تدبير و رايش
گر انگشتانش از سرما سياهست * و دارو كردنش را جايگاهست
ز آبِ كاه جوشيده و شلغم * به آتش پخته نيك آيدش مرهم
دگر بابونه ، گرنه شيح و شمشاد * برو نِهْ تا شود از درد آزاد 3455
و گرنه تخم كتان گو بر او نِهْ * و گر پخته كرم « 4 » آرد همه بِهْ
گر انگشت سيه گشته ، بدرمان * نگردد بِهْ ، ز من بپذير درمان
علاجش نيش باشد نيش بايد * و انگشتانِ دستش ريش بايد
چو دردش را علاجِ نيش كردى * و انگشتان دستش ريش كردى
هامش
( 1 ) - آغاريدن : خيساندن .
( 2 ) - خوارمايه : اندك :
( 3 ) - گوشتآبه : آبگوشت .
( 4 ) - پخته كرم كلم ، پخته شده ، در نسخهء اصل ( بخنه كرم ) .