گرش دردِ سر از گرماوه رفتن * بگيرد زو نيارد هيچ خفتن
گلاب و سركه جوى و روغن ورد * ازو اندوده بايد بر سر و درد
ز دهنِ قرع و از دهنِ بنفشه * بهبينى درفكن گو ، زان هميشه
علاجِ سموم « 1 »
3385 كسى كش بآفتاب اندر بگرما * ببايد رفت تا گيردش صفرا
سموم گرم اگر آيد به پيشش * نباشد ايمن او بر جانِ « 2 » خويشش
ز دهنِ قرع يا از دهنِ بادام * فرو بينى كن و لختى بياشام
لعابِ اسفيوشش كن چو مرهم * براندايش ازو بر صدر « 3 » و اشكم
گر آبِ بقلِ حمقا گو برون كن * و دهنِ قرع گو لختى درون كن
3390 ازو بر سينه و اشكم برانداى * دگر با او سپيد [ ه ] خايه فرماى
آ 114 هميشه بقل حمقا گو همى خاى * وزين كش من بگفتم گو بفرماى
ز دوغ و شير و ترف و گاو روغن * بجز زينش نبايد چيز خوردن
و گرنه گو پياز و دوغ مىخور * سمومِ صعب را اينست درخور
علاجِ تشنگى
كسى خواهد كه او تشنه نگردد * و تشنه گشه را تشنى « 4 » ببندد
3395 طعامش اندكى بايد چشيدن * چشيده نيز مىبايد گزيدن
هميشه تشنه را از پست و شكّر * به آب اندر كن و تو زو همى خور
ز شور و تلخ و شيرين گو بپرهيز * ز ماهى خوردن او را گو كه بگريز
خيار و بقلِ حمقا نيز و كيفو * كدو و خربزه كشنيز دارو
زبيب و ناردان ، ريباس خوردن * تواند زود او تشنى « 4 » ببردن
3400 و لختى برف را به دهان گرفتن * و بينى را بيندودن بروغن
ببرد اين همه تشنى « 4 » ز مردم * و داروها ازين كش برشمردم
هامش
( 1 ) - سموم ؛ بفتح اول : باد گرم مهلك .
( 2 ) - بر جان : در نسخهء اصل ( بر جاى ) .
( 3 ) - صدر : سينه .
( 4 ) - تشنى : تشنگى ، در فرهنگها ديده نشد .