3245 و گرماوه بيارد « 1 » ماندگى « 2 » را * بيندوزد بتن بر زندگى را
و معده زو ستاند نيز نيرو * و تن گردد لطيف و نرم و نيكو
هنر گفته شُدَشْ تا عيب جويم * و لختى من ز عيب او بگويم
مضرّتِ حمّام
بگرماوه درون بسيار بودن * مخطره « 3 » باشد از بيمار بودن
دلش زو گرم گردد صرعش آرد * بمعده درش صفرا دردش آرد
3250 كسى كش ريش و گر آماه « 4 » باشد * و تب را نيز زى او راه باشد
بد آيَدْشْ او بگرماوه شدن سخت * نگردد گرد او الّا كه بدبخت
نه تن « 5 » خالى نه بر پرّى بشايد * كه آنكس سوىِ گرماوه گرايد
گر آيى تو ز گرماوه به بيرون * بخور چيزى كه بنشانَدَتْ از خون
سكِ پروردهات بايد بشكّر * بيار و زود لختى زو همى خور
فربه كردنْ تن را
3255 كسى خواهد كه گردد زود فربه * بدين تدبير كردن از همه بِهْ
127 آ هريسه بايدش در شير پخته * بخورده نيك بر بوىِ « 6 » نهفته
هميشه خوردنِ او چرب و شيرين * بجز از چرب و شيرين چيز مگزين
ترشيها همه وى را بد آيد * به چيز شور گو تا كم گرايد
نبايد آنكسى را رگ گشادن * و نه اسهال را خود دارو دادن
هامش
( 1 ) - آوردن : اينجا بمعنى بيرون آوردن ، خارج كردن آمده است .
( 2 ) - ماندگى : خستگى .
( 3 ) - مخطره : ( مخاطرة ) ، خطرناك ، خود را در خطر افكندن .
( 4 ) - آماه : آماس ، ورم .
( 5 ) - تن : مجازا بمعنى « معده » بعلاقهء جزء و كل .
( 6 ) - بو : آرزو ، اشتياق ، شهوت .