يكى گرماوهء نه گرم و نه سرد * ببايد جسْت و زود آهنگ او كرد
نبايد كش برون آيد خوه از تن * نه بسيارى بگرماوه نشستن 3230
و آب گرم گو بر تن همى ريز * و زو ترىّ بجسم اندر ، بينگيز
پس آنگه آبِ سردش سود دارد * كه يك ره بر تن خود برگذارد
بروغن آنگهى گو تن بينداى * بشوى « 1 » و آنگهى ز آنجا برون آى
هر آنكس كو ز صفرا برخ « 2 » دارد * دهن گويى هميشه تلخ دارد
مرو را گر بگرماوه هوا « 3 » بود * چنين كش وصف كردم من ، روا بود 3235
و گر فربه كسى را با رطوبت * بگرماوه شدن باشَدْشْ رغبت
چنان بِهْ كو شود در خانهء گرم « 4 » * نشيند تا شود رگهاىِ او نرم
رود بسيار خوى « 5 » زو تاش بلغم * شكسته دارد و لختى شود كم
پس آنگه بوره و اشنان بجويد * چنان بِهْ كو بدان سر را بشويد
دقيقِ باقلى در تنش مالد * بگرماوه شدن چونين سگاله 3240
ز آبِ گرم بر تن برگمارد * ز آبِ سرد تن را دور دارد
پس آنگه خويشتن را گو بروغن * ز سر تا پاى درمالش همه تن
ز گرماوه شود ترىّ « 6 » ز تن كم * و كم گردد ز معده نير بلغم 126 ب
و تن زو ترّ گردد خواب آرد * و چيزى كو خورد نيكش گوارد
هامش
( 1 ) - بشوى : در نسخهء اصل ( بسوى ) .
( 2 ) - برخ : نصيب ، حصه .
( 3 ) - هوا ( هوى ) : ميل ، آرزو .
( 4 ) - خانهء گرم : هواى گرمابه بر چند بخش است برحسب خانها ، اما خانهء اول فاترست و هيچ تأثير نكند ، خانهء دوم معتدل است خانه سيم سخت بغايت گرم و خشك اگر درين خانه كم مايه توقف كنند حرارت افزايد و ترطيب كند و گر درنگ بسيار كند سردى و خشكى فزايد چه رطوبت و حرارت را تحليلى بسيار افتد و بعوض مزاج سرد گردد ، تقويم الصحه چاپ بنياد ص 143 .
( 5 ) - خوى : عرق .
( 6 ) - ترى : رطوبت .