تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه در علم پزشكى ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
مثانه نيز صافى دارد از خون * و حيضِ بسته را آرد به بيرون و تن را پاك دارد از بناور « 1 » * مگر زان زود گردد مرد لاغر

تدبير زرو « 2 » كردن

زرو را گر تو بر دردى نشانى * برآهنجد « 3 » ازو خونِ نهانى بريون را و شيرينّج را پاك * كند از خونِ مرده زود ناباك گر آنجا پاك گردد خونِ مرده * كند از خون مرده پاك خورده 3165 بشوى آنگه به سركه آن جراحت * پس آنگه به آب ، تا باشَدْشْ راحت و گر خوناب آيد نيز از آن درد * علاجش گر كسى خواهد توان كرد سفالِ نو بسوده كن و آهك * برو نِهْ تا شود بِهْ زود بىشك و گزمازك دگر سرمه و گلنار * ازين هريك تو با وى خود روا دار از آن لختى ز گزمازك مگر خون * ببندد اندرون نايد به بيرون 3170 و گرنه نيم باقلى تو برو بند * ببندد خون نيايد زو يكى چند زرو گر بر نياويزد « 4 » همى زود * بدانجا خون تازه بايد اندود و گر خواهى كه او « 5 » [ ز ] اندام مردم * بيفتد داروش من ياد كردم 124 آ نمك لختى بخاكستر برآميز * و لختى خوارمايه « 6 » زين برو ريز

فى تدبير بيرون كردن تير و خار از اندامِ مردم

كسى كش آهنى يا آبگينه * بجايى در نشسته گشته فتنه « 7 » 3175
هامش
( 1 ) - بناور ؛ بفتح اول و چهارم : دمل . ( 2 ) - زرو ، زلو - زالو : جانورى است كه چون بر اعضا بچسبانند خون از آنجا بمكد . ( 3 ) - آهنجيدن : درآوردن ، كشيدن ، بركشيدن . ( 4 ) - آويختن : جنگ زدن ، اينجا بمعنى درگرفتن ، چسبيدن . ( 5 ) - او : اينجا بجاى « آن » آمده است . ( 6 ) - خوارمايه : كم ، اندك . ( 7 ) - فتنه : عذاب ، محنت .