و آنكس را كه او را تخمه باشد * و گر مخمور و گر با هيضه باشد 3125
و گر كس را بسى مى اوفتيدست * و گر بسيار استفراغ ديدست
و گر بسيار شب بيدار گشتست * به راه و كاروان اندر گذشتست
و گر كس را تمتّع خسته كردست * و تن را از تمتّع رنجه كردست
مريشان را نبايد رگ گشادن * نه دل بر رگ گشادن برنهادن
مگر ز ايشان يكى را علّت صعب « 1 » * بود با درد و با سختى و با تعب « 2 » 3130
چنان ضيق النفس گر جستنِ دل * كزين علّت نبايد بود غافل 122 ب
و گرنه دردِ چشم و دردِ سكته * خوانيق و دگر دردى نهفته
نيايد شان گزير از رگ گشادن * و دل بر فصدنا كردن « 3 » نهادن
( « 4 » ) *
كسى در باسليقش شد سَرِ نيش * فرو رفت و شد آن شريانِ او ريش
كه خونِ سرخ بينى تاب برتاب * كه مى از باسليقش آيَدْ با شتاب 3135
بدانى كش ز شريان آيد اين خون * ببايد بست تا نايد به بيرون
و صبر و علك و خونِ ساوشان نيز * ببايد زين همه جزوى ز هر چيز
بكوب و اين همه بر هم برآميز * سپيده خايه لختى اندرو ريز
پليتى « 5 » كن به دو درمال بسيار * فليته « 6 » بر جراحت دَرْشْ بسپار
پس آنگه موىِ خرگوش آر سوده * سپيده خايه را زو آزموده 3140
برو برنه و پسْ محكم ببندش * نباشد پس ازين دارو گزندش
و گر كس را ز خون صفراىِ بدكار * بشورد « 7 » تا شود مصروع كردار
هامش
( 1 ) - صعب : سخت .
( 2 ) - تعب : ماندگى ، رنجه شدن .
( 3 ) - فصد كردن : رگ زدن ، خون گرفتن .
( 4 ) - جاى عنوان سفيد ماندهء و چيزى نوشته نشده است .
( 5 ) - پليتى : فتيلهاى .
( 6 ) - فليته : فتيله .
( 7 ) - شوريدن : شورانيدن ، به هيجان آوردن ، انگيختن .