و گر ناسور هر روزى شود مِهْ * و زو هر ساعتى نو بر دَمَد خه « 1 »
هميشه مىرود زو آبِ گنده * عَفِنْ باشد و گرنه بود خورده
برو كن داروىِ تيزش بسوزان * بدين دارو بِهْ آيد نيز درمان
و گر ريشى به مقعد باشد او را * كزو ناسور مىبفزايد او را 100 ب
گرش آماه باشد با حرارت * ز خون باشد مرو را درد و علّت 2745
رگش بگشاى تا دَرْدَشْ شود كم * بساز آنگاه زِ اسپيداج مرهم
و گر با درد سرخى و ورم را * نهبينى كم بود سلطانِ دم را
ز مغزِ مشمش « 2 » آر و روغن بيار * به دو در ، نيك لختى مقل بگذار
به دو هر ساعتى دَرْدَشْ بينداى * گرش مرهم ز زرده خايه فرماى
و گرنه دو [ د ] كن از سلخِ « 3 » ماران * گر از صوغين گر از بوىِ جهودان 2750
دگر ز اصلِ كبر به آتش كنى دود * همه دردى ز مقعد به شود زود
و گرنه پيهِ مرغ آر و كتيرا * طلا كن زو مگر بِهْ گردد او را
علاجِ مقعدى كه فرود آمده باشد
كسى كش بن فرود آيد ز تَنْ بَرْ * نيارد داشتن بر خويشتن بر
گر از ناسور خيزد كش بآهن * ببرد تا برون آيَدْشْ از تن
گر از بارِ گران گر زخمِ ناگاه * رسد زى [ وى ] كجا تا گم شود راه 2755
به مقعد درش استرخا رسد زان * نباشد اينچنين را هيچ درمان
مگر اندك بود اين درد و علّت * كه درمانش كنى با چند حيلت « 4 »
هامش
( 1 ) - خه : در فرهنگها ديده نشد ، به نظر مىرسد مخفف « خوه » بمعنى عرق و رطوبت بدن باشد .
( 2 ) - مشمش : زردآلو .
( 3 ) - سلخ ؛ بكسر اول و سكون ثانى و ثالث : پوست . ( سلخ الحية : قشرها ، المنجمد ) ، در نسخهء اصل ( سلح ماران ) .
( 4 ) - حيلت : چاره .