ز اصلِ و طبعِ وى آگاه باشى * كه زان غافل شوى پى راه باشى
2685 جوان و تندرست و هم خردمند * بجز زين دايه كودك را تو مپسند
نه فربه باشد و نه زشت و لاغر * كه دايه معتدل باشَدْتْ بهتر
ب 98 بپرهيزانش از كراث « 1 » و جرجير * و زان برگ كرفس و خوردنِ سير
و گر شيرش كم آيد شير و شكّر * بپز گو هر زمانى زان همى خور
و گرنه گو نخود در شير آغار « 2 » * وزان شير و نخود مىخور به مقدار
2690 و گرنه باديان و شير بايد * كزو خود شير بسيارى فزايد
و گر شيرش چو شور و تار باشد * بدان شير اندرونش بار شد
سكِ پخته گزين وى را بشكّر * بگو هر بامدادى زان همى خور
ز شيرِ دايگان آن بِهْ كه شيرين * بود خوشبوى و جز وى شير مگزين
و شيرى كو بود طعمش همه شور * و گر گنده ، بدان ، كان ، شير بىزور
2695 نبايد طفل را زان شير دادن * نه نيز او را ز شيرِ پير دادن
و هر شيرى كه بر ناخن چكانى * كه نيك و بدش را خواهى بدانى
كه نه تاريك و نه زان سخت روشن * و نه باشد همى برسان روغن
بدان كان شير نيكست و تمامست * و جز آن شير بر طفلان حرامست
و گر زى طفلت آيد دردمندى * كه جز دارو مرو را خودپسندى
2700 و گر دارو خورد آن دايه بىشك * ز بيمارى برون آيدش كودك
گر از اندام طفلى بر جهد نيز * بثور « 3 » ، او را نبد ، بر دايهاش خيز
آ 99 بگو تا دايه هر روزى ز كشكاب * خورد با او بپخته نيز عنّاب
گرش از خون كسى علّت فزايد * بدان دايه بگو تا رگ گشايد
چو طفل از پنج ماهه خود برون شد * بدان كش طبع در سلطانِ خون شد
هامش
( 1 ) - كراث : نسخهء اصل ( كرات ) .
( 2 ) - آغاردن ، آغاريدن : خيساندن .
( 3 ) - بثور : دانههايى كه بر پوست پيدا مىشود .