و گر در خصيتينش آب باشد * همه شب او ازين بىخواب باشد
نشانش آن بود روشنش باشد * و رنگش نه چنان چون تنش باشد
علاج از باب استسقاش باشد * كه آب خصيتينش زو گشايد
كه آب از خايگانِ او برون آر * به نيش و ، گر « 1 » برو انداى آزار « 2 »
دگر باد است اندر خايگانش * گرش بينى بيابى خود نشانش
ز جندِبيستَرْ در روغَنْ اندازْ * مر آنكس را ازين ، تو يك طلا ساز
2800 ز روغنهاش زان زنبق بشايد * ز ديگر روغنش راحت نيايد
ب 102 ازين دارو بشرم « 3 » او فرو كن * و هر روزى علاجش نو بنو كن
و گر از خون ورم گيرَدْشْ خايه * نباشد نيز دردش هيچ مايه
چو يا بى تو نشانِ غلبهء خون * بيار از باسليقش خون به بيرون
گر از صفرا بود اين درد و آماه « 4 » * مرو را هر زمانى زين طلا خواه
نخود و باقلى با جو بجوشانش * و آبِ كاسنى بر وى چكان زانش
2805 بر او برريز سركه قطرهء چند * طلا كن پس رگو « 5 » پاره بر او بند
ازو بر خايگان برگو طلا كن « 6 » * ز چيز گرم خوردن احتما كن « 7 »
علاجِ دردِ نقرس
كسى كش بندهاىِ دست يا پاى * ز درد آماه گيرد زودْ برجاى
گر آن آماه و دردش سرخ و گرمست * كزو سلطان بلغم نيز نرمست
هامش
( 1 ) - گر : يا .
( 2 ) - آزار انداييدن : داروهاى تيز و اذيت رساننده ماليدن .
( 3 ) - بشرم ؛ نسخه اصل ( بسرم ) . شرم : كنايه از آلت تناسلى . « و همچنين فرمود تا هر دو چشمش بكندند . . . و بفرمود تا شرمش ببريدند . دهخدا بنقل از اسكندرنامه نسخه سعيد نفيسى » .
( 4 ) - آماه : آماس ، ورم .
( 5 ) - رگو ( ركو ، ركوك ، رگو ، رگوى ) بضم اول : جامهء كهنهء سوده شده ، كرباس .
( 6 ) - طلى ، طلا : اندود .
( 7 ) - احتما كردن : پرهيز كردن .