گرش طبع اوفتد از غلبهء خون * حجامت « 1 » بايَدَشْ خونش به بيرون 2705
علاجِ بواسير
كسى كو مىبنالد از بواسير * مرو را نيك بايد كرد تدبير
اگر باسور خون آيد به بيرون * كه آنكس را نيايد ضعف از آن خون
علاج بستن اين خون نبايد * كه آن كس را از آن علّت فزايد
اگر زان ، ضعف بيند او بتن در * ببايد بست خون بر خويشتن بر
ببايد بست آن خونِ رَوانَشْ « 2 » * مگر كم گردد آن دردِ نهانش 2710
نه قرصِ كهربا بايد گزيدن * طعام از غوره با بايد چشيدن
و گر بسيار سستيش اندر آيد * و هر روزيش ضعفى نو فزايد
ز آبِ گوشت با آبِ سفرجل « 3 » * غدا بايدش هر روزى ز اوّل
ضمادى بايد از سنبل جگر را * كه نفزايد ازو دردِ دگر را
دگر معجون ريم آهنش بايد * كزو با سور را راحت فزايد 2715
و گرنه حبّ مقلش گو همى خور * كش اين باسور را نيكست و درخور 99 ب
صفتِ حبّ المقل
هليله بايد و بوىِ جهودان * و صوغينِ سپيد و وَزْ سپندان
به آبِ گندنا اندر ، عجين كن * كه حبّ مقل خواهى تو چنين كن
بساز آنگاه زِ اسفيداج مرهم * به مقعد در نِهَدْ دردش شود كم
و گر آماه « 4 » دارد مقعدِ اوى * مرو را تو همى مرهم ازين جوى 2720
پياز اسپيد بايد كوفته نرم * بسمنِ « 5 » گاو در ، به آتش شود گرم « 6 »
ازين مرهم كن و بر درد بر نِه * كه آماهَشْ ز مقعد اين كند بهْ
هامش
( 1 ) - حجامت : گرفتن خون از بدن .
( 2 ) - روان : رونده ، جارى .
( 3 ) - سفرجل : به ، آبى .
( 4 ) - آماه : آماس .
( 5 ) - سمن : فربهى ، پيه و چربى .
( 6 ) - گرم : در نسخه اصل ( كم ) .