و حيضش چون زنى كابست « 1 » گردد * در آن آبستنى حيضش ببندد
بسان دردمندى زار باشد * مگر يك سال ازين كردار باشد 2630
پس آنگه گوشت لختى زو برآيد * نه اعضا هيچ نه صورت نمايد 96 ب
و گرنه باد بسيار و رطوبت * برون آرش ازو آيدش راحت
رجا خوانند اين را زانك آن زن * همى گويد كه خود آبستنم من
زنى بينى كش اين علّت رسيدست * و بىشك اين نشان از وى پديدست
به قرص مُر ، تو ، آن زن را دوا كن * بگو ز آبِ نخود آنگه غدا كن 2635
ز برگ بيغن و پودينهء تر * چو شافه برگرد « 2 » زو گشت بهتر
و گرنه حب گندا خوردنى دو * بفرمايد كه زين بِهْ نيست دارو
دگر وى را ز بيد انجير روغن * به آب زيره نيك آيَدْشْ خوردن
دوا كركم و تَرياك چهارا « 3 » * وَ ياره بركند دردِ رجا را
و گر بهتر نگردد شحم حنظل * بگو شافه كند از بزرِ خردل 2640
فى تدبير آبستنى و نگاهداشتن كودك اندر شكم
زنى كابِسْتْ گردد گو بحيلت * بپرهيز از غذاهاىِ بقوّت
نخود نه ، لوبيا و نه سپندان * كبر نه ، ترمس و نه چيز سوزان
سداب و پودنه خوردن نبايد * وزين هيچ چيز آنكس را نشايد
تمتّع كم كند بِهْ شايد او را * و كودك نيز بِهْ افزايد او را 2645
غداى نيك و شايسته ببايد * كه معده زو بسى قوّت فزايد 97 آ
ز قرصِ عود گو گهگاه مىخور * نبايد خورد دارو هيچ ديگر
ز علك رومى و زان علك ديگر * بگو مىخا [ ى ] و گرنه لوز مىخور
و گر بيمار گردد داروىِ تيز * نبايد دادن ، او را گو بپرهيز
هامش
( 1 ) - كابست : كه آبستن .
( 2 ) - برگرد : برگيرد .
( 3 ) - ترياك چهار : ترياق اربعه .