علاجِ اختناق رحم مردم « 1 » * بجز زين نيست كان را وصف كردم 2595
دو پايش گو بمال و پس ببندش * چنان محكم كزو باشد گزندش
پس آنگه محجمى « 2 » بايد از آن مِهْ * بگويش بيش از آن بر رحم او نه « 3 »
و گر كاحم « 4 » بود آن زن و بويش * نباشد حيلتى ديگر بجويش
كسى انگشت بايد چرب دارد * بفرجش بركند رحمش بخارد
بهبينى دردمد ، بس كندس تيز * بگو از بويهاى خوش بپرهيز 2600
بجز از غاليه بر فرجِ بيمار * يكى شافه كنى بِهْ گَردَدَشْ كار
ببويانش بجندِبيستَر زود * و گندِ سوخته گر بوى ، گر « 5 » ، دود
هميشه فرج او را روغن ورد * همىانداى تا به گرددش درد 95 ب
ز گندِ « 6 » سوخته وز گندِ گوگرد * علاج رحم زن آسان توان كرد
مگر صرعش بگردد باهُشْ آيد * دلش از درد و غم بارامش آمد 2605
گر او را احتباسِ حيضْ بينى * نبايد كاندرين علّت نشينى
باقراص مُرَشْ اسهال فرماى * حجامت بايَدَشْ آنگاه بر پاى
و گر از مرد اين زن دور باشد * به درد رحم او معذور باشد
مرو را دردَهاى رحم خيزد * كه خواهد كو ز جان بيرون گريزد
علاجش اينچنين بايد بكردن * و گر « 7 » شهوت بداروها ببردن 2610
و گر غفلت رود در كار اين زن * بماند زود زن بيمار و بىتن
هامش
( 1 ) - مردم : انسان ، آدمى .
( 2 ) - محجم : شيشهء حجامت ، شاخ حجامت .
( 3 ) - ( و بر زهارش كبه حجامان نهد به آتش هدايه ص 542 ) .
( 4 ) - كاحم : ؟ .
( 5 ) - گر : يا . نسخهء اصل ( كز دود ) .
( 6 ) - گند سوخته : در هداية المتعلمين چنين آمده : و بهبينى وى پشم سوخته دارند با پيرزد به سركا گداخته يا گوگرد تا گند گوگرد بهبينى وى رود يا خزميان يا قطران و برگ وزن خشك و سير يا چيز ديگر كه گنده بود و تيز ص 542 .
( 7 ) - و گر : و يا .