ز قرصِ مرّ به آبِ ابهل اندر * يكى مثقال گو هر روز مىخور
فى علاجِ زنى كه حيضش بسيار مىآيد
زنى گر مىرود زو حيض بسيار * گر آن زن [ را كند ] مىزود بيمار
2540 نبايد ضعف بسيارش بتن در * نبايد بست خون بر خويشتن بر
اگر گردد از آن با علّت و درد * و يا رنگِ رخان وى شود زرد
رگش از باسليقش زود بگشاى * نشستن بابِ سرد انْدَرْشْ فرماى
بُنِ پستان ببايد بست محكم * به سينه برنِهَشْ بىنيش محجم « 1 »
غذا را نار و ريواس و سفرجل * نبايد خورد ويرا سير و خردل
2545 و گر آن خون حيضش هست باريك * نباشد او سياه و زشت و تاريك
مفرماى آنكسى را رگ گشادن * بجز زان ، محجمى بر دل نهادن
ب 93 مرو را گو كه پالوده به شكّر * هميشه گر توانى خورد مىخور
ز هرگونه كه خونِ حيض يا بى * نگر كز كهربا تو برنتابى
ز قاقايا و شبّ و عفص و گلنار * و لختى كندرو با او تو بگذار
2550 بگو زان شافه كن بر فرج برگير * بگو كم خور ز سير و خردل و شير
و گر بهتر نگردد حقنه جويش * بحقنه رحم پاكيزه بشويش
علاج زنى كه فرجش درد باشد
زنى بينى كه فرجش درد باشد * درون فرج ريشى كرد باشد
ز مغزِ ساقِ گاو و دُهْنِ سوسن * و نيز از نرگسِ خوشبوى و روغن
و پيهِ بطّ و مومِ زرد بايد * و زوفا لختكى با او بشايد
2555 بياميز و بگو بر فرج بسپار * و هر شب شافهء در فرج مىدار
گر او را تب رسد زين علّت و درد * ز روغنها مگر جز روغن ورد
و گرنه گو ز اسفيداج مرهم * بياميز و به دو بردار محكم
هامش
( 1 ) - محجم ؛ بكسر اول و فتح سوم : شيشهء حجامت ، شاخ حجامت .