باصلِ حرملش ده فرج را دود * گَرَشْ بود آب زو « 1 » مر مرد را زود
يقين گشتى كه او را كودك آيد * چو رحمش پاك گردد او بزايد
ز تخمِ حرملِ سوده سه مثقال * عجين كن بانگبين اينست درمان
2470 ازو شافى كند در فرج گيرد * و هر روزى يكى ديگر گزيند
چو روزى سه گذشتش مرد بايد * كه با شهوت بسوىِ او گرايد
دگر ميعاتر « 2 » و حب بليسان * و جندِبيستر خواه و حبِ مازان
ز قسط و جا و شير و مقل بررد « 3 » * كه سنبل بود دارو نيك گردد
پس آنگه به نبيد انْدَرْشْ بگداز * ازو مر فرج را گو شافهء ساز
2475 بهفتى « 4 » هر شبى گو شافه بردار * پس آنگه مرد را با خود بگرد آر
و گرنه طلخِ كركى لختكى جوى * و مسكِ خالص و زان نيكتر جوى
و لختى انفحه « 5 » جو آنِ خرگوش * بمى بسپار تو جمله دل و گوش
آ 91 بدُهنِ ياسمن اين دارو بگداز * از آنْ مر فرجِ وى را شافهء ساز
كزين برداشت رحمش پاك گردد * و رحمش بىگمان كودك ببندد
2480 گرش بلغم بود در رحمْ بسته * يكى شافه كن او را از كبسته
كه بيرون آرد او از رحم بلغم * و ترّى پاك از رحمش كند كم
بدين از معدهاش بلغم برون آر * هميشه تن ز بلغم پاك مىدار
هامش
( 1 ) - زو : نسخهء اصل ( رو ) .
( 2 ) - ميعاتر : در نسخهء اصل ( ميفاحر ) .
( 3 ) - بررد : ممكن است ( برزد ) باشد .
( 4 ) - بهفتى : ظاهرا بهفتهء .
( 5 ) - انفحه : چيزى است زردرنگ كه از شكم بره و بزغالهء شيرخواره برآيد و آن را بر پارهء پشم بردارند پس ستبر و خشك گردد ، و شكنبهء بره و بزغاله را گويند كه هنوز علف نخورده باشد ، آن را به فارسى پنيرمايه گويند زيرا چون آن را در شير بياميزند پنير گردد . ( دهخدا ) . و پنيرمايهء خرگوشن مصرف طبى داشته است در ذخيره خوارزمشاهى آمده : و اگر حاجت آيد مقدار نيم دانگ پنيرمايهء خرگوش كه به تازى انفحه گويند . . .
( دهخدا بنقل از ذخيره ) .