ز معجونِ بزورش خورد بايد * دگر از مغز دارو كرد بايد
. . . ز « 1 » و بندق و تخمِ صنوبر * ز مغز نارجيل آور مقشّر
و لختى زنجبيل و دار پلپل * حبِ خضرا بجوى و حبّ فلفل 2345
و گرنه انگزد در انگبين كن * بوقتِ حاجتش دارو چنين كن
و گرنه زنجبيل پروريده * بجوى و زان شقاقل برگزيده
طعامش خايه گرنه ، گوشت فربه * نخود ، گر باقلى نيز از همه بِهْ
كبوتر بچّه و ماهى تازه * مغمّا « 2 » بايدش كرد و پيازه « 3 »
منى افزايد از خرما و مويز * و شير و انگبين بِهْ از همه چيز 2350
عسل بفزون كند تيزى دگر را * قوى دارد همه كلك « 4 » و جگر را 86 ب
پياز و بندق و لفت و گزر نيز * منى را بهتر است از خشك گشنيز
گر از صفراست اين سستيش در باه * مرو را دارو از لونى دگر خواه
ز شير و انگبين خار بگداز * بجوشان باتش و زان داروى ساز
از آن هر بامدادى خوش همى خور * بجز زين گو مخور معجونِ ديگر 2355
هامش
( 1 ) - . . . ز : جاى اين كلمه در نسخه عكسى سياه است و فقط حرف « ز » از كلمه اصلى ديده مىشود و به نظر مىرسد كلمهء مذكور « پياز » باشد .
( 2 ) - مغما : ؟ در فرهنگها ديده نشد در كتاب تقويم الصحة از يك نوع غذا بنام « مغمومه » نام مىبرد ( ص 96 و 93 ) و مغمومه در فرهنگ آنندراج چنين معنى شده :
بفتح اول و ضم ثالث بلغت اهل بربر قليهء بادنجان را گويند و با توجه به نوشتهء صاحب هداية المتعلمين « كباب كرده به آتش » ، معنى مىدهد . « و علاج وى خوردن ماهى تازه كباب كرده به آتش برو با پياز خام و ماكيان و كبوتر بچه فربه . . . هدايه ص 508 » در ذخيرهء خوارزمشاهى از مغما پختن سخن رفته ولى چگونه پختن آن روشن نيست : « . . .
و قرنفل و مغز گنجشك و مغز كبوتر بچه بر زبر آن كنند پس آب گزر فروكنند و مغما پزند .
ص 540 » .
( 3 ) - پيازه : در فرهنگها ديده نشد ، و ظاهرا بمعنى پياز دار و پياز آمده است .
( 4 ) - كلك : ظاهرا بمعنى « كليه » آمده است در فرهنگ جهانگيرى ( بكسر اول و دوم ) به معنى درد شكم و ( فتح اول و سكون ثانى ) بمعنى بغل آمده است .